آخرین روزهای ترم یک.نقطه چین پنجم........

درموردتولدآرزویادم رفت چیزی بنویسم ولی خلاصه وارمینویسم

آرزوماروبرای تولدش دعوت کردمن وزینب هم باهم براش یه لیوان

سفالی گرفتیم ورفتیم تولدش "بااینکه هدیه مون خیلی ناقابل

بود ولی آرزوبهمون گفت که انتظارهدیه ازمارونداشته .شب

 خوبی بود همه ترم بالایی ها دورتادوراتاق نشسته بودن جالب

اینجابودکه توکادوهای آرزو3تالیوان سفالی بود که سوژه خنده

بچه ها شده بود.آرزوهم بابستنی ازمون پذیرایی کردخلاصه

شب به یادموندنی بود.

ناراحتی آرزو

یه شب بردنمون جمکران "حتی توجمکران هم ازاون حس ها

خلاصی نداشتم خواب وخوراکم ازم گرفته شده بودوغذاروفقط

برای زنده موندن میخوردم "تا ساعت 10 یا11 جمکران بودیم

 بعدش که اومدیم زینب"خیلی زودترازاتاق زد بیرون.یه چیزایی

روبین بچه هاحس میکردم ولی چون محیط اطرافم برام مهم

 نبود کنجکاوی نمیکردم.فقط اتفاقی فهمیدم که آرزوحالش

 خیلی بده.یه روزکه توسالن بود اون وباچشم های ورم کرده

دیدم.فکرکردم که مشکل خانوادگی داره واینم میدونستم که

زینب ازمشکل آرزوخبرداره ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم

که اززینب یاخودآرزودراین رابطه سوالی بپرسم.

طیبه هرازگاهی بهم یه چیزایی راجع به دوستی های خوابگاهی

 میگفت ولی خب من اون موقع اصلادرک نمیکردم.یه روزصبح

که ازخواب بیدارشدم صدای زینب واز اتاق صباایناشنیدم

 "یهومثل برق گرفته ها شدم زینب به صبامیگفت آبجی.

ماقبلا قرارگذاشته بودیم همدیگه روآبجی صداکنیم ولی زینب

بااین حرفش باعث شد که بی اعتمادیم نسبت بهش دوچندان

بشه.بازخودم وگول زدم که حتمااشتباه شنیدم.ولی نه!!

اشتباه نشنیده بودم چون چندباردیگه این حرف تکرار شد.

باخودم تصمیم گرفتم که دورآبجی بی معرفتی مثل

 اون وکه حتی روحرفی که خودش میزنه نمیمونه خط بکشم"

ولی بازم یه نیرویی باعث میشدتابتونم تحمل کنم.

تولدطیبه بودوهمه درگیرکارهاشون بودن وهیچ کس وقت

نداشت تابرای خریدن کادوبره بیرون.ولی من به خاطرعلاقه ای

 که به طیبه داشتم قبول کردم تابرم وازطرف همه بچه ها

کادوبخرم.باخواهرزاده ام رفتیم پاساژ"یه تابلوویه کتاب  شعر

باباطاهرویه کارت تبریک گرفتم وتندی برگشتم خوابگاه.

بابچه ها هدیه هاروکادوپیچ کردیم .آرزوهم اومدکادوهاروکه

دیدازمون خواست تااین کادوهاازطرف اون هم باشه وبچه ها

قبول کردن.واسه اینکه طیبه ازماجرابویی نبره چه تابلوبازی هایی

 که در نیاوردیم.شبش طیبه روبه یه بهونه ای دعوت کردیم تواتاق 

وطیبه که اومد همه تولدش روبهش تبریک گفتیم بااینکه به ظاهر

شادبودم امادرونم غوغایی بود زینب اتفاقی دستش به بازوم خورد

وگفت بدنت چقدر داغه یادم نیست بهش چی گفتم.طیبه ازهمه

تشکرکردوبابستنی که ازقبل تهیه کرده بودیم ازمهمون های توی

اتاق پذیرایی کردیم.

دیگه واقعاتحمل رابطه زینب وخدیجه رونداشتم کارم داشت به

جنون کشیده میشداشتهام به طرز وحشتناکی کم شده بود

یکی دوروزی  حالم اصلاتعریفی نداشت به جزمن وزینب همه

 بچه های اتاق رفته بودن خونشون.اکثروقتاتواتاق بودم و

آهنگ های رضاصادقی روگوش میدادم وبامرور خاطرات گریه

میکردم گهگاهی هم که زینب حالم ومیپرسیدبرخلاف میل باطنیم

 "خیلی تندجوابش رومیدادم.دوست داشتم باهاش حرف بزنم

ولی دیگه طاقت خردشدن  رو

نداشتم.

کادو

یه روز به طیبه گفتم که بامن بیادبریم بیرون یه کم خریددارم به زینب

هم گفتم تابامابیادولی گفت که حالش خوب نیست .من وطیبه

 باهم رفتیم  یکی از پاساژهای نزدیک حرم "توی راه باطیبه راجع

به خودم وزینب حرف زدم واون وقتی حرفام وشنید راهنماییم کردو

 گفت مگه نمیگی که زینب قراره انتقالی بگیره پس این چندروز

ارزش ناراحت کردن ودلخوری ش رونداره .بهش گفتم که یک نامه

 برای زینب نوشتم وتواون حرفای دلم وزدم .ولی طیبه بازم بهم

 گفت بهتره که اون نامه روبه زینب ندم.منم قبول کردم که نامه

 روبهش ندم وهمه چیزروسربسته بزارم بمونه. برای زینب یه

گلدون شیشه ای باگلهای اکلیلی خریدم که داخل گلدون یه

 بیت شعرراجع به دوستی نوشته بود.حالا وقت خریدن کاغذ

کادوبود"ولی برای اینکه ناراحتیم رو بهش نشون بدم یه کاغذ

کادومشکی –نقره ای خریدم وهمونجاگلدون ودادم تا برام

کادو کنن.فروشنده  هم که پسرجوونی بودوقتی که گلدون و

کادومیکرددستاش میلرزیدوهمین مسئله بیشترناراحتم میکرد.

وقتی که اومدیم خوابگاه انتظارهمه چیزروداشتم به جزءبیرون

 رفتن زینب.بله مثل همیشه زینب باخدیجه اینارفته بودحرم.

واقعانمیدونم این حسم روتوقالب کدوم جمله بهتون بگم.

واقعانمیدونم.

برای اینکه این رابطه روتموم کنم مصمم ترشده بودم.آخه واقعا

نمیتونستم این همه بی تفاوتی رودرک وتحمل کنم.اگه قبل

 ازبیرون رفتنم باطیبه به زینب نگفته بودم که بامابیاد.دلم

 نمیسوخت.ولی اون دعوت من وبی ارزش دونسته بود.*بی ارزش

*چیزی که توذهن من تعریف نشده بود.

وقتی که زینب اومد باحالت کنایه ازم پرسیدکه باطیبه کجارفتیم

 شایدهم حق داشت که اینطوررفتارکنه.بگذریم منم بدون اینکه

جوابش روبدم رفتم طرف کمدم وهدیه روبرداشتم توهمون

 حالتی که میرفتم طرفش بهش گفتم رفته بودم تابرات این

هدیه روبخرم.درحالی که خیلی سعی میکردم بغضم

روازش پنهون کنم .بهش گفتم که چون که قراره ترم بعددیگه

 باهم نباشیم این یادگاری روبراش خریدم.دستم وگرفت وگفت

دخترحالاکه هیچ چیز راجع به انتقالیم مشخص نشده .منم گفتم

من حرفی ازانتقالی نزدم اگه هم ترم بعد اینجاباشی ونری بازم

دیگه دوست ندارم باهات باشم وبغضم ترکید.ازم پرسید

آخه چرا؟منم به خودم گفتم اگه حرفام وبهش بزنم بهترازاینه

که نگفته همه چیزتموم شه.ازش پرسیدم توحالت خوب نبود

پس چطورتونستی باخدیجه اینابری بیرون.بهم گفت بچه هاچون

 نخواستن که من تنهاباشم به زورمن وباخودشون بردن.ازش به

 خاطربی تفاوتی ش گله کردم وگفت که فکرمیکرده که من مشکل

 دیگه ای دارم وازش پنهون میکنم واسه همین اینقدرحالم بدبوده.

بااینکه این جواب ها به نظرخیلی کودکانه ومبتدی میومدولی بااین

حال آرومم میکردچون مطمئن بودم زینب هم مثل من ازدروغ بیزار ه.

چون کم طاقتی جزء خصلت های وجودی منه نتونستم نامه

روازش پنهون کنم .نامه روبهش دادم

وگفتم لطفا"نامه روبخون ودرموردهرکدوم که تونستی جواب بده.

 کم کم داشت باورم میشدکه این دوستی یک طرفه نیست

چون زینب داشت تلاش میکردتااین رابطه پابرجابمونه.بابت

هدیه ازم تشکر کرد ورفت تا نامه روبیرون ازاتاق بخونه.

خیلی سبک شده بودم رفتم پیش طیبه وبهش گفتم که تا

حدی قضیه حله.طیبه  باتردیدبهم لبخندزدوبابت اینکه تونسته

بودم مشکل روحل کنم تبریک گفت.دلیل تردیدش رو بعدهافهمیدم .

البته ازطیبه عذرخواهی کردم چون نتونسته بودم به

قولی که بابت ندادن نامه بهش داده بودم عمل کنم.اونم

 بامهربونی همیشگیش بهم لبخندزد.

روزای آخرترم یک

ژوژمان زینب اینا 3روززودترازماتموم شد.وفرداش قرار بود زینب

 وسایلش روجمع کنه وبره خونشون. این انتظارزیادی نبود

که دوست داشتم این دوروزآخروبیشترباهم باشیم "امتحانا

 دیگه اصلا برام مهم نبود اصلاحال خوبی نداشتم وزینب هم مثل

 همیشه بارفتاراش که میدونم عمدی نبودآزارم میدادولی

بااین حال تحمل میکردم.من حول وحوش بعدازظهربودکه ازاتاق

مطالعه اومدم بیرون تا برم یه سری به اتاق بزنم  که یهودیدم

 زینب لباس بیرون پوشیده ومیخواد

 بابچه هابره بیرون.بدون اینکه حرفی بزنم یاحتی نگاش کنم

 رفتم روی رختخوابم نشستم.زینب من ومخاطب قراردادو گفت

 من بابچه هامیخوام برم بیرون توهم میخوای بیای؟انگارکه آب

سردویهویی ریختن روم"چون اززینب دیگه انتظارتعارف

شابدول العظیمی نداشتم.

آره اون داشت باخدیجه وصبامیرفت امامزاده ابراهیم.ازاینکه

یه باردیگه خودم واونقدرتحقیرکرده بودم که مثل غریبه ها باهام

رفتاربشه ازخودم بدم میومد.به

زینب گفتم نمیام وزینب رفت دلم داشت میترکیدبایه اس ام اس

بهش فهموندم

دیگه نه خودش ومیخوام نه این فیلم بازی کردن شو.ومثل

دیونه هابودم رفتم تو پاگردطبقه سوم وکلی به حال خودم گریه

کردم.شایدشمابگیدکه خیلی لوسم ولی نه اگه جای من بودید

هیچوقت این ونمیگفتید.چون من از همون دوران بچگی

 به یادنداشتم که بین دوست صمیمیم ومن "کسی ((عزیزتر))

قرارگرفته باشه.من ازهمون دورانم بچگی یکی چشمم وبرای

/ 2 نظر / 11 بازدید
زینب

خیلی بدی!!!!!!![ناراحت][افسوس][نگران]

علی

سلام مریم جون.دیدم به وبلاگم اومده بودی و درخواست تبادل لینک کرده بودی.گفتم یه سری به وبلاگت بزنم و واقعا هم خوشم اومد . وبلاگ تقریبا کاملی داری.من هم خوشحال میشم که تبادل لینک کنیم. منتظرت هستم. . . . .. .