کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

روزاول-دوم بود که برای درست کردن چای مجبورشدیم آب وتو قابلمه بجوشونیم"جوشوندن

آب همان و سیاه شدن قابلمه نو همان…..

برام خیلی جالب بود شبا موقع شام که میشد بچه های ترم بالایی چون که از کیفیت غذا

 راضی نبودند برای خودشون غذادرست میکردندوصحنه جالبی داشت

.یه آشپزخونه داشتیم که یه طرفش 2تا اجاق گاز باریک بهم چسبیده  بودباشعله های

فراوان.بااین حال چون جمعیت خوابگاه زیاد بود بچه ها مجبور میشدندکه منتظرخالی شدن

گازها بمونن.

یه شب بهمون گفتند که چادرسرکنیم وبیام توسالن ..........


.ازاتاقمون که خارج شدم باصحنه ی جالبی

 روبرو شدم همه ی بچه های خوابگاه چادر به سردورتادور سالن نشسته بودند.برام خیلی

 جالب بود که همشون رو چادر رنگی به سر میدیدم.خلاصه یه آقایی که الان اسمش خاطرم

نیست اومد وقرار شددردودل بچه هاروگوش بده .یه ترم بالایی که بعدهاباهاش دوست شدم

ازجمعیت زیاداتاق ها شکایت میکرد وبه قول خودش میگفت:ما 16نفرتویه اتاقیم  که با

جمعیت موش ها 25 نفری میشیم.اینجابودکه رنگ ترم یکی های تازه وارد پرید.

خلاصه هرکس از یه چیزشکایت میکرد.یکی از پایین بودن کیفیت غذا یکی از نداشتن اتاق

مطالعه و دختری به اسم مهیاتعریف  می کردکه ترم پیش به خاطرنداشتن اتاق مطالعه مجبور

بوده که پتوپیچ تو حیاط درس بخونه که همین باعث مریضیش شده بود.

یکی تعریف میکرد که ترم پیش یه موش اومده بود روشونه ی یکی از بچه ها.حرفاکه به

اینجاکشیدبااینکه دختر ترسویی نبودم-کم کم داشتم سکته میکردم.

حالا وقت این بود که آقای مسوول راه چاره روبگه.برای کمبود جاونبود سالن مطالعه و

کهنه ساخت بودن ساختمون خوابگاه  نوید رفتن به خوابگاه جدید رو ارایه داد. برای پایین

بودن کیفیت غذاهم که قول دادن تا آشپزروعوض کنن.

بااینکه ترم بالایی ها حرف های اون آقاروشنیدن ولی به خاطرتجربه قول های توخالی

باورنمیکردند.خلاصه اون شب هم گذشت.

نمیدونم چندمین شب خوابگاه بود که بابچه هارفتیم شب نشینی حیاطی.یادش بخیرخیلی مزه

 داد.رعنا وزهراو من وزینب پایه ثابت این شب نشینی ها بودیم.چون نصفی ازبچه های اتاق

 زود میخوابیدن ومامجبوربودیم شب وتوحیاط باشیم.

چادر

پشت شیشه ی در حیاط نوشته شده بود که حتما بایدباچادر وارد حیاط شوید.ولی کو گوش

شنوا!!!!!مخصوصابعضی از ترم بالایی ها که بدون چادر مسیر درخروجی تا دستشویی

هاروبه حالت" دو" طی میکردندودر صورت اومدن مسول خوابگاه زیرچادر آشناوغریبه

 وارد سالن میشدند.

خونه های مشرف به خوابگاه هم مراعات میکردندبه جزیه خونه.

پسرجوونی به اسم علی  که بعدافهمیدیم یه خورده از لحاظ ذهنی مشکل داره میومد روپشت

 بومشون وحیاط خوابگاه رودید میزد.که ناگفته نماند کک بعضی از دختراهم نمیگزید.

صرف چای باترم بالایی ها

راستی حیفه که  ترم بالایی های بامعرفتمون  رواز قلم بندازم.دقیق یادمه روز اول بود که

مهیا اومد وماروبه صرف چای دعوت کرد.بابچه ها منظورم همون 2تا فاطمه ها ومریم

مشورت کردیم ورفتیم اتاق ترم بالایی ها.مهیاوجمیله وسحر.خدایی خیلی باهاشون حال کردم

 چون که فهمیده بودن که ماوسیله دم کردن چای ونداریم دعوتمون کرده بودن.خلاصه  خواستم

مرامشون از قلم نیفته.

از همون روز بود که از شخصیت جمیله خیلی خوشم اومد نمیدونم چرا؟! شایدبه خاطراینکه

  حتی موقع خنده های بلندش هم توچشم آدم نگاه نمیکرد.وقتی توسالن راه میرفت توی یک

خط صاف "در حالی که سرش پایین بود "ازروبروی اتاقمون رد میشد؟اون موقع ها خیلی

دوست داشتم که باهاش بیشترآشنابشم.

خواب

 یه روز بعدازظهرخوابیده بودم که یه خواب بددیدم ازخواب که بیدارشدم نتونستم خودم

 ونگهدارم .حالااشک نریز کی بریز. رعنا که متوجه حالم شد اومد پیشم  ودلداریم داد.

سریع به مامانم زنگ زدم وحالشو پرسیدم تادلم آروم گرفت.حسه خیلی بدبودخیلی بد.

زینب

ازاین حاشیه ها که بگذریم میرسیم به اصل مطلب زینب .نمیدونم این چه حسی بود که سراغم

اومده بود ازهمون روزی که باهم حرف زده بودیم یه جوردیگه دوستش داشتم ازاینکه یکی

ازبچه هازیادباهاش میجوشید حس خوبی بهم دست نمیداد "آخرهفته ها که میرفت خونشون

 بااینکه خودم هم خوابگاه نمیموندم ولی باز ناراحت میشدم.

انگارکه چندسال بوددوست بودیم باهم.

یادمه یه روزتوراه برگشت از دانشگاه بارعنا وزهرا وارد سوپرمارکتی شدیم قرارشدبستنی

بخریم .من دوتابستنی خریدم یکی برا خودم وناخودآگاه یکی هم برا نورفیقم زینب . رسیدیم

خوابگاه ولی خب قسمت نشدبستنی ها روبخوریم.بستنی هارو تویخچال گذاشتیم وشب که همه

دور هم جمع بودن 3تابستنی پیچی رو تقسیم بر12 کردیم وهمه ی بچه ها دورهم خوردیم.

انتقادبچه ها ازمن

بااینکه زینب به من گفته بود که قراره انتقالی بگیره ولی بازهم دونسته بیشتربهش وابسته

میشدم.ولی اون بیخبرازهمه جااکثراوقات تواتاق نبوداگرهم بود داشت کاراش و میکرد.

راستی محض اطلاع رشته اش گرافیک بود .

ازاون به بعد دیگه هیچ کدوم ازبچه هارونمیدیدم .حرف هیچ کدوم برام مهم نبود تودنیای

 خودم بودم. 

 

یه شب که توحیاط جمع شده بودیم قرارشدهرکس نکات مثبت ومنفی بقیه رو بگه.دوستم

 طیبه گفت که توخیلی راحت دوردوستات وخط میکشی وجمعی روکه باهاشون هستی

روهی محدودترمیکنی.  

طیبه راست میگفت چون هیچ کس رو من تو خوابگاه نمیدیدم.

رمضانی بهم میگفت که تومگه عاشقی که اصلا رفتارت ثبات نداره یه بار شنگول

شنگولی ویه بار غمگین. هیچ کس از عذابی که من میکشیدم خبرنداشت.بااینکه زینب

خودش هم یه روزمثل من بوده وبه گفته خودش همچین دوست داشتنی روتجربه کرده "

ولی باز این غرور من باعث میشدتانتونم حرف دلم روبهش بزنم.

   اگه یادتون باشه گفتم که خوابگاه حیاط باصفایی داشت یه مدت اونقدرحالم بدشده بود

 که هرروزغروب میرفتم پشت درخت انجیروبوته های خوابگاه براخودم خلوت میکردم .

دریغ ازاینکه یکی نبودمن واحساس کنه شایداین تقصیرخودم بود چون به خاطریکی  دور

 همه رو خط کشیده بودم پس این تنهایی حقم بود.اون روزاهم حال وهوای خودش وداشت.

ولی تلخیش هنوزهم که هنوزه آزارم میده.

نمیدونم چرانمیتونستم باکسی دراین رابطه حرف بزنم به هیچ کس اعتمادنداشتم.الان که به

 اون روزافکرمیکنم به خودم میگم میتونستم باطیبه حرف بزنم میتونستم باصباباشم.

میتونستم باخودزینب راحت ترباشم.

ولی خب دیگه تقدیرباعث شده بودتامن این دوران وتنهای تنها سپری کنم.

هندونه خورون

یه شب زینب وخدیجه قراربود که باهم چاپ روی پارچه روبرای اولین بارانجام بدن"

اون شب مایه ترم بالایی فارق التحصیل هم مهمون داشتیم هندونه خریده بودیم واتاق خدیجه

اینا ومهمونشون سمیه روهم دعوت کرده بودیم.ماتوحیاط یه زیراندازانداخته بودیم ومنتظربچه

هابودیم ولی خب مثل همیشه زینب ودوستش خدیجه خیلی دیرتراومدن.میگم دوستش چون اون

 موقع من اصلا حس خوبی به خدیجه نداشتم واصلاتومخیله ام هم نمیگنجیدکه یه روزباهاش

دوست بشم.

خلاصه  هندونه رودورهم باخنده وشوخی بچه هاخوردیم  "زینب ازروی شوخ طبعیش هندونه

 روصدادار میخورد وهمین باعث خنده بچه هابود".پوست هندونه هاروهم پرت میکردیم

طرف دیوار حیاط وبلندبلند میخندیدیم.

خلاصه اون شب هم گذشت وزینب جمع ماروترک کردوباصباوخدیجه رفتن تابه کارشون

برسن.

شب وحشت

یه شب خانم نوری رفته بود خونه خواهرش  ومرضیه  روبه جای خودش گذاشته بود .

مرضیه به اصطلاح کمک سرپرست بود.ماهم تواتاق نشسته بودیم وداشتیم درموردجن واین

جورچیزای ترسناک حرف میزدیم .هرکس هرچیزی که بلدبود میگفت.وهمه درحالی که

میترسیدیم ولی باز مشتاقانه به حرفای هم گوش میدادیم.

که یهوپنکه سقفی اتاقمون خاموش شدهمه باوحشت ازاتاق خارج شدیم واول همه رفتیم

سراغ اتاق خدیجه اینا .ولی اونااظهاربی اطلاعی میکردن.یادمه اون شب صباویکی از

بچه ها که الان خاطرم نیست روبه صرف چای دعوت کردیم.اوناهم اومدن ودوباره بحث

 شیرین وترسناک جن آغازشد.چون که تقریبا اخرهفته بودخوابگاه وبه خصوص اتاق ما

خیلی خلوت بود واین جو وترسناک ترمیکرد.خلاصه شب به نیمه رسید وشب نشینی ما هم

تموم شد.همه باهم رفتیم تا مسواک بزنیم توحیاط خوابگاه چندتا گربه زندگی میکردند که

یکیشون خیلی زشت وترسناک بود.وارد حیاط که شدیم گربه رو رودیواردیدم ولی ازترسم

 که به دوران بچگیم برمیگرده بهش نگاه نکردم فقط یادمه به زینب گفتم بهش نگاه نکن.ولی

زینب خلاف گفته من گربه رودیدزد وگربه هم  در حالی که توتاریکی چشماش میدرخشید

زینب وبه طرز وحشتناکی نگاه کرد.زینب هم که ادعای نترسیدش میشدازنگاه گربه رنگش

پریده بود.

من وزینب ویکی ازبچه ها توروشویی داشتیم مسواک میزدیم که یهویه صدای وحشتناک

اومد.اومدن صداهمان وبلندشدن جیغ ماسه نفرهمان.طیبه برای اینکه ماروبترسونه پاش وبه

ایرانیت بقل روشویی کوبونده بود.مرضیه بااخم وعصبانیت اومد توحیاط ودر حالی که چشم

غره میرفت گفت که اسممون رو به خانم نوری میده.ماهم بیخیال بیخیال درحالی که ترس

تودلامون بودلبخند به لب بهش گفتیم  که گربه دیدیم وترسیدیم.رفتیم اتاقمون.

فاطمه محمدی پوراون شب خوابگاه نبود.واسه اینکه کمتربترسم رفتم روتختش تااون شب

واونجابخوابم وهم به زینب که ادعای نترسیش میشدنزدیکترباشم ولی چشمتون روزبدنبینه

زینب روبه دیوار خوابیدوزودخوابش برد. ای کاش  که نمیرفتم چون تخت فاطمه تقریباوسط

بود یعی درورودی پشت تخت بود وصدای بادی که توسالن میپیچیدحس ترس وبیشترالقا

میکرد.روبروش هم پنجره ای بود که به حیاط پشتی بازمیشدوبچه هالباس هاشون

رواونجاروبند خشک میکردند.ازشانس بدمن اون شب یه ملافه ی سفیدروبند بود وباداون

 واینوروانورش میبرد.ومنم که بیخوابی به سرم زده بود کم مونده بودکه اون شب وازترس

سکته کنم.

سوتی

راستی یه روزاتاق خانم نوری نشسته بودیم وداشتیم فیلم میدیدیم که من یه سوتی دادم وگفتم

خانم نوری شما که همیشه اینجاییدبچه هاتون روکی نگه میداره. خانم نوری  خندید وگفت

شماشوهرش وپیداکن" بچه هاش پیشکش. بچه هاخندیدند .تازه فهمیدم که خانم نوری مجرده

ویه خورده خجالت کشیدم.

یه شب توحیاط نشسته بودیم وداشتیم درموردهمه چیزحرف میزدیم .منم قضیه دوست

خواهرزاده ام روکه به قول محمد چندوقت دیگه زنده نبودروتعریف کردم.اینکه حتی این

پسرتختی روکه قراربودرواون زندگی تموم بشه روانتخاب کرده بود.زهراکه این قضیه رو

شنید حالش بدشدورفت به صورتش آب بزنه .حال ماهم  همچین تعریفی نبود.زینب هم هیچ

حرفی نمیزدوفقط سکوت کرده بود…...

خلاصه روزهاوشب ها میگذشت وزینب ازمن دورتر میشد"اکثروقتاخدیجه میومد وصداش

میکرد باهم میرفتن منم خوشم نمیومد که حتی بعد دو سه ساعت برم دنبالش ترجیح میدادم

منتظربمونم تااینکه برم وبه قول بعضی ها خودم وآویزونش کنم.ولی اکثرشباشب ازنیمه

میگذشت ونمیومد.منم باناراحتی خوابم میبرد یااینکه بدخواب میشدم.ولی اکثروقتاکه

میومدبااینکه تختم ازش فاصله داشت ازخواب بیدار میشدم وتوسکوتم حرفایی روکه

تودلم بودبهش میزدم.

دیگه کم کم داشت عید میشدویه حس عجیبی سراغم اومده بودنمیدونم خوشحال بودم از

اومدن عیدیاناراحت به خاطر…..

خلاصه کلاس های هفته آخر گرافیکی ها لغوشدواونهازودتروسایلشون روجمع کردن

ورفتن.یادمه وقتی زینب میرفت خیلی ناراحت بودم .وناراحت ترکه این قمی ها نذاشته

 بودن که کلاس مالغوبشه.

اون چندروزبه من خیلی سخت گذشت ولی خب بلاخره گذشت.

عیدهم باهمه خوبی هاش وبدی هاش گذشت ومادوباره اومدیم دانشگاه.ازاینکه دوباره

زینب ومیدیدم ازاینکه دوباره غروب بابچه ها عصرونه میخوردیم ازاینکه بازم شب نشینی

 داشتیم خیلی خوشحال بودم  دلم پرمیکشید.ولی ازیه طرف هم ناراحت که دوباره کابوس

رابطه زینب وخدیجه برام  شروع شده بود .

بعدعیددوباره حرف وحدیث هایی درموردرفتن به خوابگاه جدید بین بچه ها پیچیده بود.

ترم بالایی ها دوست نداشتن که ازاین خوابگاه برن چون اونجابراشون یادآورکلی خاطره بو

د ولی من واکثرترم یکی هادوست داشتیم که هرچه زودترازاونجابریم.

خانم نوری ازمون خواسته بودتااسم 6نفرازبچه هاروبه عنوان هم اتاقی های جدیدلیست کنیم

 وبهشون بدیم.من فکرمیکردم که زینب بخوادکه باخدیجه هم اتاقی باشه ولی اون خلاف

انتظارمن خواست که باهم باشیم.این کارزینب بااینکه برام عجیب بود ولی برام خوشحال

کننده هم بود.من وفاطمه محمدی پوروفاطمه رمضانی وزهراورعناوزینب شدیم هم اتاقی.

  

 

 

 

[ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس