کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

سلام دوست جونی هام.به خدا بی معرفت نشدم اما این

دانشگاه وقت واسه آدم نمیزاره  که اشتباه فکر نکنید

درس خون نشدم.اما خب یه جورایی زندگی خوابگاهی

واسه آدم وقت نمیزاره.

وای خدا چقدر گرونی شده باورم نمیشه.تا قبل این چون

  خونه بودم یه جورایی از این قیمت های  سرسام آور خبر

نداشتم. .دیروز 4 تادونه تخم مرغ و دوتا کره ی کوچولوخریدم

شد 1600.

وقتی ترم جدید شروع شد فهمیدم چه کلاهه گشادی

سرمون رفته.

بگذریم میترسم بیان در وبلاگ و تخته کنن همان به که

سر در کار خویش داشته باشم و به کار شریف خاطره

نویسیم ادامه بدم.

اول از همه میخوام براتون از هم اتاقی هام بگم.

.مریم مردانی رشته اش گرافیکه و یه دختر شوخ و شاده.

البته خیلی هم بامزه است.

زینب و هم که دیگه همه میشناسید.

خدیجه هم که معرف حضورتون هست.

بهنوش یه دختر با مزه و امروزی.و رفیق شیش مریمه.

زهرا هم یه دختر آروم و زیبا با صبری فوق العاده که دوترم

اینجا نبود در واقع واسه تهران مهمان گرفته بود

.البته یادم رفت براتون بگم رشته همه ی این 5 نفر گرافیکه

و یه جورایی من بین  اونا تکم و مظلوم واقع شدم.

الان تقریبا سه هفته از شروع ترم میگذره و زینب برخلاف

قولی که داده بود حتی یه هفته هم خوابگاه نمونده.منم

هفته ی اول و رفتم خونه ی آبجیم.هفته ی دوم و با خدیجه

و فاطمه ترم یکی موندیم خوابگاه.این هفته  هم اومدم

قزوین.راستی یادم رفت بگم که خدیجه دو هفته است که

عروسی کرده.زهرا و رعنا هم که قرار بود انتقالی بگیرن بازم

بیخ ریش مان اما با یه فرق که دیگه هم اتاقی نیستیم و اونا

رفتن جز اتاق متاهل ها.

این چند وقته اتفاق خاصی نیفتاده به جز .............

..............زهرا شیخ و دیدم که داره میره اتاق نسیم اینا .

منم باهاش رفتمو بعدش فهمیدم که میخوان احضار روح

کنن.نکته ی جالب توجه اینجا بود که  هر کدوم یه پتو

مسافرتی پیچیده بودن به خودشون.منم بهشون گفتم که

دوست دارم اینجا باشم.به تقلید از اونا فوری رفتم از اتاقمون

یه پتو آوردم پیچیدیم به خودمون.یه برگه ی سفید آوردن و

زهرا شروع کرد یه سری چیز توش نوشتن.

من پیش زهرا نشسته بودم و کنارم هم محدثه نشسته بود.

بعد از اینکه کار زهرا تموم شد یه سکه گذاشت وسط این

صفحه و به همه گفت که انگشت اشاره شون رو بزارن روی 

سکه .بعدش شروع کرد به حرف زدن زهرا تقریبا صدای بمی

داره و همین موضوع جو و ترسناکتر میکرد.زهرا میگفت که

اگه اینجا روح یا جنی وجود داره ابراز وجود کنه.و کم کم دیدیم

که سکه داره حرکت میکنه.من  به زهرا خیلی شک داشتم.

زهرا به خواسته ی بچه ها دستش و برداشت اما بازم سکه

حرکت میکرد.دیگه شکم از بین رفت.

یه خورده بعد دیدیم سکه دیگه حرکت نمیکنه.به پیشنهاد

بچه ها برق و خاموش کردیم حالا دیگه واقعا جو ترسناک

شده بود.نسیم میگفت که وجود یه نفر و احساس میکرده .

واسه همین حتی نمیتونسته دستش و از رو سکه برداره.

خلاصه این کار ادامه داشت تا جایی که همه  کم مونده بود

از ترس بمیریم.تقریبا ساعت سه شده بود که دیگه خواستیم

بخوابیم.حالا این دختر سوسولای تهرانی مگه میتونستن

بخوابن ؟؟

ناچارا"دونفر دونفر روی تختا خوابیدن.من آدم ترسویی هستم

اما نمیدونم اون شب چی شده بود که  اصلا نمیترسیدم.

بهشون گفتم این مسخره بازی ها چیه من که میرم روتختم

تنهایی بخوابم.خدیجه هم با کمال ادب گفت که تو غلط میکنی

من باید با تو بخوابم . کنار دیوارم بخوابم.منم با خنده بهش

گفتم که باشه قبول.

تا به حال قیافه ی بچه ها رو اینقدر خنده دار ندیده بودم..........

اگه بازم اتفاق خاصی افتاد حتما براتون مینویسم.

راستی یادم رفت بگم .خدارو شکر زینب رفتارش خیلی

خوب شده امیدوارم همیشه همینجوری بمونه.خاطراته ترم

سه رو هم فعلا فاکتور گرفتم تا سر وقت براتون بنویسم.

از این به بعد خاطرات آن لاین تره.دلم واسه همتون خیلی

تنگ شده بود.میبوسمتون.با بای.

 

 

[ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس