کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

راستش قبل از اینکه دانشگاه قبول شم تصورات دیگه ای از اون داشتم.یادش به خیر یکسال

 تموم درس خوندم به امیدقبولی تو شهر قم.اما افسوس اون قصری که برای خودم ساخته بودم

یه خونه معمولی بیش نبود/البته خوابگاه دانشجوییمون معرکه بود.منم می خوام تواین وبلاگ

درمورد هم اتاقیام ودوستام بنویسم.

اولین روزخوابگاه.

باخواهرم ودومادمون وخواهرزاده هام راهی رفتن به خوابگاه شدیم.توی راه دوست داشتم به

هیچ چیز فکرنکنم جز تحصیل وتحصیل  و............تحصیل.البته بماندکه بعدش همه

کارکردم به جزتحصیل..............

 


خلاصه به در خوابگاه که رسیدیم یهویی جاخوردم"نه تابلویی وجود داشت نه یه مشخصه ای

 از خوابگاه فقط یه در شبیه در گاراژبودکه خودنمایی میکرد.خیلی جاخوردم ولی خب باخنده

ای مصنوعی ازشون خداحافظی کردم ووارد خوابگاه شدم.سرپرست خوابگاه برخلاف

تصوراتی که من داشتم بود.یه خانم خوش تیپ وخوش برخورد  بود"من وبه اتاقم راهنمایی

کرد اتاق گلهای نسترن-وارد اتاق که شدم دیدم به جز یه تخت بقیه 16تخت اتاق خالیه.اولین

 هم اتاقی من یه تهرانی مقیدبه اصول تغییرناپذیر خودش بود"که بعدها بچه ها ازش پرسیدن

که بابات نظامیه؟فکرکنم تا همین حد کافی باشه واین شخصیت براتون ملموس باشه.

یکم در مورد خوابگاهمون میگم :یه ساختمون مدرسه قدیمی بااتاق هایی که باموکت هایی

که ازکثیفی رنگ گرفته بودند فرش شده بود"بایه سالن تقریبا طولانی که دو طرفش 

اتاق هاقرار داشتند.البته با حیاط باصفاکه یک طرفش پربود ازدرختهای اناروانجیرو...

خلاصه تاغرب اون روز4نفری (باخودمن)اومدن.دخترهایی ساکت وباوقار.جالب اینجابود

 که اسم دوتاازمامریم و2تای دیگه فاطمه بود.اینم گذاشتیم به پای فال نیک.

خلاصه داشتم ازجاخوردنم میگفتم.یعنی من  یکسال تموم درس خونده بودم وتلاش کرده

بودم که بیام توی یک همچین جایی درس بخونم؟واقعا سردوراهی مونده بودم .بلاخره

 انتخاب خودم بودبایدمیموندم وتحمل میکردم.

تا2شنبه کلاس داشتیم من فرداش رفتم خونه آبجیم .سه روز خونشون بودم "جمعه

غروب برگشتم خوابگاه !اونم چه خوابگاهی12 نفرتواتاق بودن همه هم غریبه

"واقعا وحشتناک بود!!!!!!!!

تو بدو ورودم دختری رو روی تختش در حال خواب دیدم که لپهاش گل انداخته بود

وتودلم گفتم این دختره ازکدوم دهات اومده"البته بعدا همین دخترشدمونس من

توخوابگاه.درضمن ازتهران میومد واون روز اتفاقی لپش گل انداخته بود.اسم

این دوستم زینب بود.

یکی دیگه ازبچه هاکه نظرم روجلب کرد اسمش طیبه بوداز همدان میومد

(ازشهرپدرومادرم ) وترم چهاربود.قدبلندودست وپاهای کشیده ای داشت .خیلی مهربون

 بود اصلا برای ما تریپ ترم بالایی نمیگرفت"بچه های ترم بالایی به ما میگفتن ترم

یکی پررو.

ما هم میخندیدیم واصلا حرفشون رو به دل نمیگرفتیم.یه روز سرکلاس بودیم دوتا

دخترشلوغ پلوغ وارد شدن از گفته هاشون فهمیدم که خوابگاهین.ازقضااوناهم جزو هم

 اتاقیام بودن.زهراورعنا.بعدهازهراروبهترمیفهمیدم ولی رعنا یه فروردینی اصیل بودوکمی

زودجوش.خلاصه ماشدیم همراه تومسیردانشگاه.معمولابه خاطرشب بیداری هامون دیر از

خواب بیدار میشدیم وبه سرویس سرخیابون نمیرسیدیم.مجبورمیشدیم باتاکسی بریم "یه روز

همین ماجراشددلیل اولین اختلاف ماورعنا"رعنابه خاطرسفارش های مادرش پاش وکرده بود

تویه کفش که الاوبلا نباید با تاکسی بریم خطرناکه.ما هم میگفتیم که دیر شده باید با تاکسی بریم

 خلاصه کارمون داشت به جاهای باریک میکشید"همو ن موقع بود که تصمیم گرفتم دیگه با

رعنا هم مسیر نشم .خلاصه اون روز تودانشگاه خیلی پکر بودم روز تموم شد وبه خوابگاه

رفتیم "خیلی ناراحت بودم ناخودآگاه به زینب که وسط اتاق داشت وسیله جمع میکرد گفتم

کاش که ما هم رشته ای بودیم"اون باخنده اومدطرفم دعوتش کردم که روتختم بشینه.انصافا

تختم خیلی جای دنجی بود.انگارکه خیلی وقت بود میشناختمش "باهم کلی حرف زدیم و "

این شدشروع دوستیمون.

راستی همون شب رعنا با حالت عذرخواهی باهام حرف زد"تقریباازدلم دراومد واز

فرداش بازم قضیه باهم رفتنمون تکرارشد.

[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس