کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

من و فاطمه باهم تولد گرفتیم.اول قرار شد مهمون کم

 دعوت کنیم اما بچه های بامعرفته ترم بالایی که

 احتیاجی به دعوت نداشتن.خیلی دوست داشتنی

 بودن این و جدی میگم.

مریم مردانی که تا اون موقع زیاد باهم رابطه نداشتیم

شده بود آرایشگره من.........


ادامه.......

من خودم زیاد اهله آرایش نیستم

 واسه همین وقتی مریم موهام و درست و کردو آرایشم

کرد.همه ازم کلی تعریف میکردن.خوشملی شده بودم

واسه خودم.

من روتختم بودم و مریم داشت واسم اتو مو میکشید.

رعنا هم فاطمه رو آماده میکرد.زینب خانوم باز جیم زده بود.

بازم ازش دلخور بودم اما چیزی نمیگفتم.زینب که اومد به

بهونه ی گرفتن لوازم آرایش سرش غر زدم که معلوم هست

 کجایی؟خندید(اونم از خنده هایی که همیشه لجه من در

 می آورد)و گفت رفته بودم ماه و نگاه کنم.آی لجم در

 اومده بودددددددد.

البته بعدش فهمیدم با  صبا رفته بوده راجع به قهرش

باخدیجه صحبت کنهاما تلاشه صباهم بینتیجه مونده بود

چون این دو موجد درست شدنی نبودن..

وقتی آرایشم تموم شد با خدیجه حرف زدم گفتم به

خاطره منم که شده امشب و آشتی کنید شما که قرار

 نیست تا ابد باهم قهر بمونید.اما خدیجه قبول نکرد.کم کم

تولد شروع شد.و بچه ها بزک دوزک کرده اومدن.وای خدای

 من یادم رفته بود به اتاقه جمیله اینا بگم.البته تقصیره من

 نبود چون خیلی ها بیدعوت اومده بودن .که مایه ی خوشحالی

 من بود.اما از اتاقه جمیله اینا (بچه های ترم 4 گرافیک)

خبری نبود.از ترس سرپرست که من و با اون وضع ببینه یه

 سویشرت پوشیدم و رفتم اتاقشون.معلوم بود که همشون

دلخورن.ازشون خواستم بیان واسه تولد.واسشون توضیح

دادم که چون تولد مشترک بود من زیاد دستم واسه دعوته

 دوستام باز نبود چون مهمون های فاطمه خیلی کم بودن.

اما بچه ها همه اومدن.ازشون خواستم تا اونا هم بیان.

تو همون هیر ویر یهو یادم افتاد که این اولین و آخرین تولدیه

 که ما باهم دوره همیم.زودی بغض پرید تو گلوم دیگه

 نتونستم خودم و نگهدارم.زودی از اتاق زدم بیرون.دمشون

 گرم روم و زمین ننداختن همشون چند دقیقه بعد اومدن.

دیگه خودتون میدونید که تولد چه خبر میشه اونم با بچه های

باحاله خوابگاه محدثه.پارتی شده بود واسه خودش.اما

هنوزم سنگینی رفتاره خدیجه و زینب آزارم میداد.من که

یه روزی اگه این اتفاق میفتاد شاید خوشحال هم میشدم

 الان داشتم خیلی اذیت میشدم.

بگذریم.بچه های اتاقه آرزو اینا ترکونده بودن.اصلا ازشون

 توقعه کادو نداشتم.

جالب اینجا بود که صبا و آرزو باهم واسم کادو گرفته بودن

 یه گله سرو یه دستبنده پرنگین.بچه های اتاقمون هم

 واسه من و فاطمه کیفه پول خریده بودن.زینب که کادوشو

دادوقتی بازش کردم سنگینی نگاهه خیلی هارومیتونستم

حس کنم .گردن بندو انداختم گردنم و زینب که همش از

 انداختنه گردنبند طفره میرفت" با یه کلک مجبور کردم تا

واسم زنجیرشو قفل کنه.خدیجه هم بهم یه گردنبنه قلب

 که  روش پره نگین بود کادو داد.همه ی کادوهام و دوست

 داشتم چون هرکدوم زیبایی خاصی داشتن.

میدونید کجای تولد  دلم خیلی  سوخت .جایی که مهنوش

اومد کادویه خودش و آزاده رو داد وبیصدا رفت.

بقیه کادو ها روهم فاکتور میگیرم....آخره تولد بود که خانم

 فردوسی که اون شب شیفتش بود اومد.و خوب شد من و

 با اون سرو وضع ندید.یه خورده داد بیداد کرد ولی شانس

 آووردیم تو اتاق نیومد.آخره تولد چندتا باهم عکس یادگاری

گرفتیم و تولده من هم به پایان رسید.با اون خستگی "همه ی

بچه ها باهم کمک کردن ریخت و پاشه اتاق و جمع کردیم .

اما من هنوزم به خدیجه نگاهای معنی دار میکردم و از اینکه

آشتی نکرده بودن دلخوریمو نشون میدادم.

بلاخره خدیجه و زینب باهم آشتی کردن اماهنوزم با اینکه

مشکلشون و میدونستم هراز گاهی بازهمون حسه بد میومد

سراغم.البته اینم بگم چون زینب رفتاراش این ذهنیت و به وجود

 میوورد.بیشتر ازهمه تو اون وقتا پچ پچ های خدیجه و زینب

 اذیتم میکرد.مثلا یادمه یه بار اونا داشتن تو اتاق مطالعه

فیگور میکشیدن یا به قولی طراحی میکردن.خدیجه هم یه

نوشته هایی  رو به زینب نشون میداد و باهم آروم حرف میزدن

 انگار نه انگار که ماهم اونجاییم.

چند روز بعد خدیجه گفت که میخواد بره خونه ی دختر عموش

 تو تهران.مثله اینکه قرار بود با زینب باهم برن.و خدیجه خونه ی

 زینب اینا هم بره.زینب تو لحظاته آخر به من گفت توهم میای

باما بریم.این دو روز و خونه ی مابمونی.منم واسه اینکه دله

زینب نشکنه گفتم ایشالا یه وقته دیگه.اگه زودتر میگفتی

شاید میومدم.البته این یه تعارف بیش نبود چون خانواده ی

من عمرا اجازه ی همچین کاری رو به من میدادن.البته اینم

گوشزد کنم که من واسه اینکه هنوز کلاس داشتم مجبور بودم

 خوابگاه بمونم و این واسم درد آور بود.یکی دو روزی گذشت

 قراربود زینب فرداشبش بیاد.تو اتاق نبودم.وقتی که اومدم تو

اتاق یه هو به چشمام شک کردم.گفتم شاید خیالاتی شدم.

اما نه زینب بود.که باخنده اومد طرفم .به هنگی من کلی

خندید.باهم روبوسی کردیم .منم خوشحالیم و نمیتونستم

 پنهون کنم.از اینکه اومده بود  واقعا خوشحال بودم.درمورده

مسافرتشون اون موقع چیزی نپرسیدم چون معتقد بودم زینب

و خدیجه باید خودشون واسم تعریف کنن.که این اتفاق هم افتاد.

بگذریم.کم کم بازم وقته امتحانا رسید.تو فرجه ی قبل از امتحانا

هم من خوابگاه موندم .هم زینب.

خدیجه هرازگاهی باهام دردو دل میکرد منم متقابلا باهاش حرف

میزدم.در حالی که هنوز زینب خبر نداشت از این ماجرا.

طفلک آرزو هم حالش تعریفی نداشت.

ولی هنوز قایم باشکه زینب ادامه داشت و من هم مثله

قبل اما کم طاقت تر از همیشه تحمل میکردم.یه شب که

مثله شبای دیگه زینب تو اتاق نبود و من تنها بودم.برقه اتاق

و روشن گذاشتمو خوابیدم.اصلا دنبالشم نرفتم.اون شب خیلی

 بد خواب شده بودم.اصلا خوابم نمیبرد تا طرفایه اذانه صبح که

 زینب اومد تو اتاق فکر کرد خوابم.پتوش و برداشت.وقتی دید

بیدارم بهم گفت که بیا بریم اتاقه گرافیک صبا و خدیجه هم

 اونجان.منم تو دلم گفتم زکی.میخواستی الانم یادم نکنی!!!

با جدیت گفتم که نه خوابم میاد.بعدش که صدای اذان و شنیدم

 از تخت اومدم پایین تا برم وضو بگیرم .واسه وضو گرفتن رفتم

دستشویی وقتی که داشتم میرفتم دیدم دره اتاقه 201 بازه.

تعجب کردم چون اون اتاق به خاطره مشکله سرو صدایه حموم

 بسته بود و کسی توش نبود.وقتی وضوم و گرفتم و برگشتم

 دیدم دره اتاق بسته است.تو اون مدت به جز من و زینب کسی

 از اونجا رد نشده بود.فرداش ازش پرسیدم که درو اون بسته

 اما اصلا روحش هم از قضیه خبر نداشت. واسه رفعه کنجکاوی

دستگیره ی در و چرخوندم و دیدم بازه.در و باز کردم و باتردید رفتم

 توش.وااااااااای چه آرامشی.یه اتاقه خالی با تختهایی خالیتر.

چیزی که تو اون روزا بیشتر ازهمه بهش احتیاج داشتم.کسی

 از بچه ها از باز بودنه اتاق خبر نداشت.

من کم کم لپ تاپم و متکامو و پتوم و بدونه اینکه کسی بفهمه

 آووردم تو اون اتاق.کفشامم بردم تو اتاق.هدست و گذاشتم

تو گوشم و آهنگ گوش میدادم.و کلا بیخیاله درس بودم.صبحونه

 هم نخورده بودم که رفتم تو اتاق.کم کم دیگه ظهر شد.آرزو از

تهران رسید و با خودش مثله اینکه  قرمه سبزی آوورده بود.

و بچه ها همگی دعوت شده بودن به اتاقه صبا اینا.کم کم جایه

 خالیه من و حس کردن.آرزو همش به گوشیم زنگ میزد.زینب

 هم بهم اس داد که بیا نهار بخور.منم جوابه هیچ کدومو نمیدادم.

طفلک آرزو همه ی خوابگاه و ریخته بود به هم.حتی حموم ها

رو هم گشته بود.چون برگه خروج نگرفته بودم.مطمئن بود که تو

خوابگاهم.ولی کجا؟؟نمیدونست.

تقریبا دیگه عصر شده بود.به زینب اس دادم که بیاد پیشم.

وقتی اومد خیلی قاطی بود.منم قاطی تر .فهمیدم که تمومه

این مدت میدونسته من کجام چون مریم من و لحظه ی بستنه

در دیده بود و به زینب گفته بود.اومد رو یکی از تخت های خالی

نشست.خیلی بد بود.اینقدر گفتیم وگفتیم تا اینکه حرفه آخرو

 بهش زدم گفتم من رو صداقته تو شک دارم.من رودوستی تو شک

دارم.تو که از مشکله من خبر داری (این مشکل به دلایله شخصی

 عنوان نمیشه)پس چرا درکم نمیکنی؟زینب که زیاد اهله گریه نبود

 یا یه جورایی میشه گفت رفتارش پسرونه بود گریه کرد.به حاله

 خودش گریه میکرد.وقتی اشکاش و دیدم دلم طاقت نیوورد.

باهاش نرم تر حرف زدم.سعی کردم این دلخوری و از بین ببرم

که موفق هم شدم.بعد از اون آشتی جانانه باهم نشستیم

 فیلم دیدیم.و تخمه شکستیم.بعد ش رفتم پیشه آرزو.بدجور

ازم شاکی بود.اما از دلش در آووردم.و قرمه سبزی هم خوردم

 اما دیگه چون اشتهام کورشده بود زیاد بهم نچسبید.

خدیجه که من و دید خیلی سنگین باهام برخوردکرد.اول گفتم

 بزار به حاله خودش باشه .اما بعد تصمیمم عوض شد رفتم

پیشش.باهم حرف زدیم.از این شاکی بود که چرا بیخبر رفتم.

چرا دیشب که زینب اومده دنبالم باهاش نرفتم.گفت تا صبح

 داشتن جزوه مینوشتن.به خاطره کارم عذر خواهی کردم.

و بهش گفتم که من فکر کردم که باهم خلوت کردید و زینب

 هم واسه خالی نبودنه عریضه گفته بیام بالا.اما مثله اینکه

اشتباه کرده بودم.

این شب ها یکی سپری میشد...

تا اینکه اون شب رسید.اون شبه بد...

ادامه دارد........

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس