کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

چند شب گذشت و این سردی رابطه ادامه داشت تا جایی

که دیگه من و آرزو حتی طاقته شنیدنه حرفایه هم و

نداشتیم.چون همدیگرو خیلی خوب درک میکردیم.انگار هر

اتفاقی که واسه من میفتاد واسه اونم تکرار میشد.پس

دوبرابر اذیت میشدیم.

ذهن همیشه تلاش میکنه تا ناراحتی ها رو زود از یادببره

 واسه همین جزئیات اون شبا زیاد یادم نیست.جز تنهایی

 و گریه وغم.

آرزو گهگاهی بازینب حرف میزد.........


اما چون من از دلش خبر

 داشتم زیاد کنجکاوی نمیکردم.اما قضیه این بود که آرزو

 هنوزم تو شک و تردیده درستی دوستیش با صبا غلت

میزدو دنباله یه مرحم بود.اما من میدونستم که آرزو حرفای

 زینب و باور نداره.واسه خودمم هنوز  ثابت نشده بود که

صبا آیا واقعا آرزو رو دوست داره یانه؟

یه بار تو اتاق مطالعه نشسته بودم که مینا و آرزو احمدی

 اومدن اونجا باهم چندتا عکس یادگاری گرفتن.منم شدم

عکاسشون.بعدش یادمه خدیجه اومد.یه حسی نذاشت

از اتاق بره بیرون.نشست پیشم.کم کم بعده دوترم یخه

هردومون باز شد بعد از کلی مقدمه چینی.اول من گفتم

 از همه چی گفتم از سختیهایی که کشیده بودم.از رنجه

دوترمم واسش گفتم.اونم تو جواب گفت که میدونسته

من اذیت میشم.واسه همین همش سعی میکرده تا

خودش و از بینه ما برداره اما زینب مانع میشده و میگفته

که مریم باید دوستی ما رو بپذیره .این حرف داغونم کرد.

یه آدمه مغروری مثله من باید اینجور خورد میشدم؟

حقه من این بود؟

فقط این و میدونستم که حقه من این نبود.

بگذریم.......

فضا واسم خیلی سنگین بود.برقم خاموش کرده بودیم

و با فاصله از هم نشسته بودیم.من که اصلا به خدیجه

نگاه نمیکردم.ولی یه لحظه که نگام افتاد تو نگاش .دیدم

 داره گریه میکنه.حالا من سیریش شدم که خدیجه من

میدونم تو یه مشکلی داری چرا از من پنهون میکنی.

خیلی مقاومت کرد که چیزی نگه. اما حرفای من آرومش

 کرد و یه جورایی قانع شد تا دردو دل کنه. بهش گفتم

من اصلا فکرش رو هم نمیکردم که یه روز بخوام بشینم

با تو حرف بزنم.پس حالا که حرف زدم نباید یه کاری کنی

 تا از این کارم پشیمون بشم.با تردید مشکلش و گفت

(.به خاطره اینکه هنوز اجازه ندارم نمیتونم راجع به

مشکلش بنویسم )اما تا همین حد بدونید که اونم با من

همدرد بود.تا نیمه های شب باهم حرف زدیم.تمومه این

مدت هردومون گریه میکردیم.من ازش خواستم که از این

 حرفا زینب بویی نبره.اونم قبول کرد.

وقتی ازش جداشدم هنگه هنگ بودم.من تا اون وقت

حتی ذره ای خدیجه رو باور نکرده بودم.حتی نگاهاش و

حتی حرفایی که قبلا بینمون زده میشد.الان با یه حسه

 عجیب و غریب روبروبودم.

یه حسی مثله خوره جونم و میخورد که چرا با خدیجه

 حرف زدم.چرا؟اما از یه طرف هم آروم میشدم که. نه !!

بلاخره اون دورانه بدتموم شد.

بلاخره دورانه ما سه نفر رسید.اما نه هنوز اون دوران

نرسیده بود.هنوز تنهایی من تموم نشده بود.چون خیلی

 سخت بود تا آدم بخواد رفتاری رو که دوترم بایه نفر داشته

 رو یه باره عوض کنه.به جایه واژه ی فرار کلمه ی دوست

 و جانشین کنه.درسته فرار کلمه ی درستیه چون تو این

 مدت من و خدیجه همش از هم فراری بودیم.بعدش گهگاهی

 با خدیجه خلوتی حرف میزدیم.زینب که میومد بحث و عوض

 میکردیم.

یادمه یه روز قرار بود برم بانک از قضا زینب هم میخواست

 بره اداره پست  واسه دوستش نامه پست کنه

(تعجب نکنید.که تو عصره اینترنت وموبایل دوسته هنریه زینب

 دوست داشت که نامه پست کنه).از قبل قرار بود که با

خدیجه برن اما صبحش حاله خدیجه بد شد.و زینب مجبور شد

 تنها بره.باهم از خوابگاه دراومدیم وسواره اتوبوس شدیم.

تویه راه باهم حرف میزدیم.زینبم هی غر میزد که الا و بلا

چرا من تنها اومدم.یه خورده که رفتیم بهش گفتم من امروز

 بانک نمیرم.پس باهم میریم هرجا که تو بخوای.خیلی

خوشحال شد.گفت واقعنی؟(این تیکه کلامشه)منم با

 خنده گفتم آره.باهم رفتیم نامه رو پست کردیم.و کلی

خرید داشتیم رفتیم پاساژقدس و همشون و خریدیم.وای

 که چه قدر اون روز پیاده روی کردیم.ولی خیلی خوش گذشت.

زینب تو راه گفت که میخواد واسه نیلوفر کادوتولد بخره.

باهم رفتیم تو یه بدلیجات فروشی.دوتا گردنبند نقره از اون

 نروماده ها که یکیش پیش طرف میمونه.رو دیدیم.

من به زینب گفتم که عجله نکن بریم شاید یه کادویه بهتر

خریدیم.یه خورده که از مغازه دور شدیم زینب با شیطنت

خاصی که هیچ وقت یادم نمیره نگام کرد و گفت و

((همین الان آرزو که شهرستانه  اس داد که با گوشی

 وصل شده خاطرات و خونده.و از این که پته مته شو ریختم

 رو آب شاکیه نیشخند))

نیلوفر بهونه بود.من یه جفت گردنبند واسه خودم و خودت

 میخوام بخرم.باورم نمیشد یعنی این زینب بود که این

حرف میزد؟آخه تولدم نزدیک بود.خیلی خوشحال شدم.

خوشحالیم و نمیتونم اینجابراتون بگم .کادو واسه من مهم

 نبود واسه من مهم ارزشی بود" که زینب با این کارش

واسم قائل شده بود.یه جورایی داشت با این کارش خودش

 و به من ثابت میکرد.چون من همش فکرمیکردم کارای زینب

برخلافه من که همه ی  کارایی رو که واسه زینب میکردم

 ازته ته دل بود.اون واسم از روترحم انجام میده.اما بیخیاله

اون حس شدم.

باهم یه جفت گردنبنده رخه گرافیکی خریدیم.وباهم رفتیم

فلافل و سمبوسه خوردیم.آبمیوه فروشی هم رفتیم ولی

یادم نیست که چی خوردیم.بعد از ظهر برگشتیم خوابگاه

به هردومون خیلی خوش گذشته بود.

وقتی رسیدیم با خوشحالی باخدیجه حرف زدم اون موقع بود

 که فهمیدم خدیجه عمدا با زینب نرفته بود.اما یکی نبود بگه

دختر نقشه میکشی هماهنگ کن.خب اگه من بیخیاله کارم

نمیشدم که حساب کتابت اشتباه از آب درمیومد.زینب هم

 با آب وتاب قضیه رو واسه خدیجه تعریف کرده بود.رابطه ی

 من و خدیجه روز به روز بهتر میشد .تا روزه تولدم.

که از شانسه بده من خدیجه و زینب برایه باره اول

باهم قهر بودن........

ادامه دارد 

یاسمین جون این و بدون خاطرت واسم خیلی عزیزه.

[ دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس