کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

بازم سلام این روزا تند تر به روز میکنم.چون دیگه کم کم باید

 برم دانشگاه.

من و زینب روی یه تخته دوطبقه بودیم.اون پایین و من بالا.

اون شب کسی از بچه ها نمونده فکر کنم آخر هفته بود.

آرزو اومد تواتاقمون و قرار شد شب و پیشه ما بمونه.

رو تخته فاطمه خوابید.

بدونه هیچ برنامه  ی قبلی حرفا به طرفه دوستی های خوابگاهی

 کشیده شد.

همینجور که داشتیم حرف میزدیم یه حسی بهم میگفت

 که آرزو از دله من خبر داره.ولی من باور نمیکردم که آرزو

هم ماجرایی شبیه به من رو داره تجربه میکنه.

 


یه کم که با هم حرف زدیم زینب رفت بیرون از اتاق.

دیگه با آرزو راحت تر حرف زدیم.کم کم معلوم شد بلل........ه

آرزو هم همچین قضیه ای با صبا داره.وخدیجه ی ماجرای اون هم زینبه.

(یعنی شخص سوم بین صبا و آرزو زینب بود)اول به حرفای آرزو خندیدم.

و گفتم نیست ماجرای خدیجه کم بود حالا صبا هم اضافه شد.

آرزو هم کم کم از قضیه ی من و زینب با خبر شد.

آرزو اولبین کسی بود که بهش  اعتماد کردم . چون حالا دیگه

میدونستم اونم درده من و کشیده و با من همدرده.

با هم شروع کردیم به بازگویی خاطرات.خیلی از خاطراتمون

 مشترک بود.مثلا اگه یادتون باشه روزی که زینب و خدیجه و

صبا رفتن امامزاده گفتم بهتون که دورادور آرزو رو میدیدم که حالش

 اصلا خوش نیست.حالا دیگه دلیله خیلی از اتفاقا واسم روشن

 شده بود.

ولی من به آرزو گفتم که دیگه همچین رابطه ای بینه من و زینب

 وجود نداره.من خودم و کشیدم کنار.

بهش گفتم دیگه با زینب مثل قبل نیستم.بهش گفتم که

دیگه حتی نگاش نمیکنم.با هر ثانیه حاله من بدتر میشد.

یه دلشوره ی عجیب اومده بود سراغم.دست و پام مثل دست

و پای مرده  ها شده بود.لرز تمومه بدنم و گرفته بود.مروره

 خاطرات کاره خودش و کرد .بازم حال بده تحمیل شدن"حال بده

اضافی بودن اومد سراغم.اومدنه زینب طول کشید.آرزو طفلک

هم حالش تعریفی نداشت.

اونم از روزهای ترم پیش واسم تعریف کرد که حالش اونقدر

بد بوده که حتی نفسش هم بالا نمیومده.واسه همین هم

 طفلک یکی از درس هاش و افتاده بود.

حاله خودم و نمیدونستم از یه طرف خوشحال بودم که یه

 همدرد واسه دردام پیدا کردم از یه طرف ناراحت که چرا به

غریبه اعتماد کردم.منی که تونسته بودم تا اون موقع این

 تنهایی و به دوش بکشم چرا یکی دیگه رو وارده مسائل

خصوصیم کرده بودم.از طرفی هم مروره اون خاطرات لعنتی 

 حالت های فراموش شده ی ناراحتیم و دوباره زنده کرده بود.

کمی بعد زینب اومد تو اتاق.واسه حفظ ظاهر هم که شده

باهم رفتیم مسواک بزنیم.قیافم تابلو شده بود.نگاهامو بیشتر

ازقبل ازش میدزدیدم.بعد از مسواک زدن رفتیم تا تا از آب سرد کن

آب بخوریم.هر چی که میگفت از جواب دادن طفره میرفتم.

آخرش دیگه صبرش تموم شد گفت مریم چته؟چی شده.چرا نگام

 نمیکنی.چرا مثل قبل نیستی.مگه من چیکار کردم.

با سردی تمام تو چشاش زل زدم وبا سردی تمام گفتم هنوز

 زینبه من از تهران نیومده.تو واسه من غریبه ای. من و اینقدر

اذیت نکن من دیگه طاقته این همه عذاب و ندارم . وقتی داشتم

 این حرفا رومیزدم به وضوح بدنم میلرزید.اما سرما رو بهونه کرده

 بودم و ادمه میدادم.بهش گفتم مگه نمیخواستی راحت باشی؟

مگه نمیخواستی کسی ازت نپرسه که کجا بودی.مگه دوست

نداشتی با خدیجه باشی.پس من خودم و کشیدم کنار برو باهر

 کسی که دوست داری باش.اگه حضورم اذیتت میکنه هر وقت

 تو اتاق بودی میزنم بیرون تا راحت باشی.تا از بودنه با من عذاب

نکشی.ترم بعد هم سعی میکنم تا هم اتاقی نباشیم.

یه جوره خاص داشت نگام میکردیه  لحظه دلم به حالش

سوخت اصلا انتظاره اون حرفا رونداشت.اما مگه اون تو این مدت

 دلش واسه من سوخته بود؟

مثل همیشه حرفش و با دیوونه شروع کردو گفت .

دیوونه تو برام مهمی.این چه حرفاییه که میزنی .چرا من و اذیت

میکنی.این حرفا ادامه داشت تا اینکه قانعم کرد و یه جورایی

 قول داد که دیگه اذیتم نکنه .از منم قول گرفت مثل قبل باهاش

 باشم.منه ساده هم باور کردم.وقتی رفتیم تو اتاق رفتارم

با زینب از این رو به اون رو شده بود.آرزو تو یه فرصت ازم پرسید

چی شد.با اشاره بهش فهموندم که یه جورایی آشتی کردیم.

اما اشتباه میکردم زینب درست بشو نبود.خودم و راضی کرده

بودم تا با بچه های اتاقه آرزو اینا.یعنی مینا و کتی و چندتای دیگه

 رفت و آمد کنم.

هر از گاهی میرفتم اتاقشون و رو تخت آرزو میخوابیدم.

گهگاهی با آرزو حرف میزدم.تختش بهم آرامش میداد چون

 حداقلش این بود که از اتاقه خودمون دور بودم.و اینقدر جایه

 خالیش و حس نمیکردم.اما مشکله کار اینجا بود که با هم بودنه

 ما باعث شده بود بچه های ترم بالایی رو ما زوم کنن.

اما اصلا واسم مهم نبود.

.گهگاهی که با زینب تو اتاق تنها بودیم بعد از اینکه خوابم

میبرد زینب از اتاق میرفت.نمیگم خیلی ترسو بودم اما به خاطره

 اون ضربه های روحی هر از گاهی کابوس میدیدم.الان که یاد

 اون روزا و اون شبا میفتم گریم میگیره.دیگه دوست ندارم ادامش بدم

.اما کاریه که شروع کردم باید تا آخرش برم

داشتم میگفتم هر دفعه که کابوس میدیدم از خواب میپریدم.

از اون بالا خم میشدنم هربار هم با جای خالیه زینب روبرو میشدم.

یه شب یادمه من و زینب و فاطمه جونم (که واقعا تک بود)باهم

بودیم.شب و مثل همیشه خوابیدیم.یه هو از خواب پریدم .

رنگم مثله گچ شده بود.فاطمه هم بیدارشد.ازم پرسید مریم چته .

هیچی نگفتم.چون اونقدر ترسیده بودم که حد و اندازه نداشت.

دیگه طاقتم تموم شد کمی که حالم جا اومد به زینب تک زنگ زدم

 زودی اومد تو اتاق.طفلک ترسید وقتی قیافه ی مثله میته من و

 اخمهای فاطمه رودید. جا خورد.رفت واسم آب آوورد.ازم پرسید چی

شده .منم گفتم چیزیم نیست کابوس دیدم.بازم تحمل کردم.

شاید بگید چرا اتاقه ما اینقدر کم جمعیت بود.بعده رفتنه زهرا

 ما 5 نفر تو اتاق بودیم دوتا فاطمه ها و رعنا و زینب.که اکثرا اون

سه تا میرفتن خونشون.و من و زینب تنها میشدیم.

کم کم دیگه به این ترس ها عادت کرده بودم.اماهنوزم مثله قبل

به زور غذا میخوردم دست و پام همش یخ بود و موقع غذا"

من که یه زمانی به خوش اشتها معروف بودم "که میشد وقتی

 دوقاشق غذا میخوردم حالت تهوع میگرفتم.خیلی ضعیف شده بودم.

سره کلاسا اکثرا خواب بودم.

یادمه یه بار استادمون ازم پرسید که کم خونی دارم؟

 که اینقدر سره کلاساخوابی؟خیلی خجالت کشیدم .گفتم نه استاد

تو خوابگاه اکثره شبا بیداریم.واسه همین یه خورده......

پست هام طولانی میکنم تا قبل از شروع دانشگاه خاطراتم و تموم

کنم و به شکل خاطراته روزانه بنویسم.

واسه خودم یه سرگرمی جور کرده بودم.از گفتنش خجالت

میکشم.ولی چاره چیه میگم.با هر کدوم از بچه ها کمی که آشنا

میشدم از دره احساس وارد میشدم و الکی باهاشون درد و دل میکردم

اون طفلکی ها بیخبر ازهمه جا به من اعتماد میکردن.اما من واسه

 اونا ذره ای از احساسم خرج نمیکردم.زینب به این موضوع پی برده

بود و این کارم تایید نمیکرد.اما دیگه خواسته ی اون واسم مهم

نبود.خوبی این کارم این بود که دیگه تنها نبودم.

یادمه یکی از بچه ها تازه اومده بود خوابگاه ترم یکی نبود ولی

ترم قبلش و خوابگاه نگرفته بود .اما اونقدر سختی راه و  کشیده بود

که مجبور شده بود بیاد خوابگاه.یادمه وقتی اومد رفتم پیشش.

داشت گریه میکرد.پیشش نشستم و کمی به حرفاش گوش دادم.

باهم حرف زد.این رابطه چند وقتی ادامه داشت .کم کم داشت

 به من وابسته میشد و من چون خودم داشتم از این موضوع درد

میکشیدم دوست نداشتم تا وابستم بشه.اما خب طفلک خیلی

تنها بود.بعضی شبا با هم مینشستیم رو پله ها و باهم حرف

میزدیم.یادمه یه بار برام یه شکلات کاکائویی آوردو گفت که

شکلات دوستی رو محکمتر میکنه.اما من نخوردمش چون مسواک

 زده بودم.راستی اسم این دوستم مهنوش بود.مهنوش که رفت.

صبا و خدیجه و زینب اومدن رو پله ها با هم نشستیم.ما یه بازی

داشتیم که تو اون دونفر تو چشای هم زل میزدن وهرکی بیشتر

تحمل میکرد برنده بود.زینب و صبا روپله ی بالایی بودن .من و

خدیجه هم روپله ی پایینی.اول زینب و صبا توچشای هم زل زدن.

بعدش منم از فرصت استفاده کردم با خنده از خدیجه خواستم

تا ما هم باهم بازی کنیم.قبول کرد.تو چشای هم زل زدیمو من تمومه

 این مدت داشتم حرفای دلم و با چشم بهش میگفتم.ازش گله

میکردم.بهش میگفتم که من تو رو دوست دارم اما رابطه ی تو زینب

 و نه.

آخرش که داشتیم میومدیم اون شکلات و 4 تاییمون با هم خوردیم

 .دلم اون لحظه واسه مهنوش خیلی سوخت.

این قضیه گذشت........

 

[ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس