کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

سلام دوستای خوبم که  از اینکه با این همه تا خیر دازم براتون بقیه ی

خاطرات و میزارم

واقعا عذر میخوام.   

راستش دو سه روز پیش  خاطرات و نوشتم البته قسمتی شو.که از شانس

 بد من سیو نشده پرید.عصبانی

حالم دیدنی بود اون موقع.عصبانیعصبانیعصبانی

خلاصه با هر زحمتی شده خودم و راضی کردم بازم بنویسم.با اینکه مرور

 این خاطرات چیزی جز ناراحتی واسم نداره.  

دفعه ی قبل  تونستم واستون تا آخر ترم یک بنویسم.

الان از تابستون بعدش براتون مینویسم.

اصلا حال خوشی نداشتم همش خوابای پریشون میدیدم .شب و روزم

 شده بود عذاب.اخلاقم تو خونه کلی فرق کرده بود.هنوز نتونسته بودم خودم

و توجیه کنم که با این علاقه چه طور کناربیام.

 


همش خودم سرزنش میکردم واسه اینکه چرا به خاطر یه دختر غریبه که بعد یه

ترم قرار بوده ازش جدا شم اینقدر خودم و عذاب دادم.تعجب

این فکرا شب و روز با من بود اما وای از اون روزی که این احساس

 درونم و پر میکرد و نمیتونستم و نمیدونستم باید چیکارش کنم.

هراز گاهی که این احساس شکستم میداد مجبورا" به زینب زنگ میزدم .

اما خوب این یه مسکن بیشتر نبود چون احساس اینکه آدم بخواد

خودش و به یکی تحمیل کنه احساس خیلی بدیه.

مخصوصا واسه من.

خلاصه تو اون تابستون چندباری با زینب حرف زدم و هر دفعه که از

 انتقالیش سوال کردم .گفت که هنوز معلوم نیست و این حرفش داغونم

میکرد.چون اگه من میدونستم قراره بره یا بمونه تکلیفم با خودم روشن بود.

من خیلی تلاش کردم زینب و تو ذهنم از بین ببرم و بکشم اما این قدرت و

نداشتم.با اینکه میدونستم هرآدمی بدی هایی داره اما حتی فکر اینکه

 زینب بخواد یه کار بد حتی کوچیک انجام بده تو ذهنم جایی نداشت.

چند وقتی به همین منوال گذشت آخرای تابستون حالم کمی بهتر شده بود.

دمدمای رفتنم به قم رسیده بود.حال عجیبی داشتم .

این احساس تا چند روز باهام بود تا اینکه  روز قبل از اینکه راهی قم بشم

 به بهونه ی کتاب قرآنی که زینب قرار بود واسم بیاره بهش اس دادم و ازش

پرسیدم عزیزم کتاب و واسم میاری یا به یکی دیگه از بچه ها بگم برام بیاره.

بعدشم ازش پرسیدم کی میای قم.

توجواب گفتش که معلوم نیست که کی بیام اما هر جور شده کتاب و دستت

میرسونم.خشکم زد .

دیگه مطمئن شدم که انتقالیش جور شده.تو پذیراییمون بودم که این

 اس ها رد و بدل شد .اشک تو چشام جمع شد زودی پا شدم رفتم تو

حیاط خونمون کمی گریه کردم.بعدش دست و صورتمو شستم و زودی

خودم به اتاقم رسوندم.به بهونه جمع کردن وسایلم نشستم و گریه

 کردم.گریه

دیگه برام خوابگاه معنی نداشت چون دیگه کسی رو نداشتم  که بخوام

دلم و بهش خوش کنم..چند باری به سرم زده بود که مرخصی بگیرم 

و بعدشم انتقالی واسه شهرخودمون.اما حوصله ی دردسرش و نداشتم

.اون شب با هزار ناراحتی گذشت.

فردا صبحش چمدونم و برداشتم و راهی قم شدم.وقتی رسیدم ترمینال

اتوبوس قم تقریبا پربود و منم بلیط نداشتم.با هر سختی بود یه جا توردیف

 آخر بهم دادن کنارم یه  خانمه با یه بچه تو بغل نشسته بود.کنار اونم

همسرش .

هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و چشام و دوختم به بیرون پنجره و روحم

و پرواز دادم طرف خاطرات.ناراحت

وقتی به خودم اومدم دیدم اشک هام روونه شدن.کمی خودم مایل کردم

 طرف پنجره تا خانمه اشکامو نبینه.

وسطای راه به طیبه اس دادم  که دیدی طیبه تنها شدم .

دیدی مریم تنها موند.کاش تو بودی .کاش هنوزم پیشم بودی .

طفلک طیبه که معلوم بود خیلی ناراحت شده جواب داد عزیزه دلم

چی شده چرا اینقدر ناراحتی؟گفتم که زینب انتقالی گرفته.گفت از

خودش شنیدی؟

گفتم نه!!! اما مطمئنم.طیبه هی دلداریم میداد اما گوش من به این

دل گرمی ها  و حرفابدهکار نبود.ناراحت

تقریبا دیگه ظهر شده بود که رسیدم قم.حوصله ی خونه ی آبجیم اینا

 رونداشتم.

یه سره رفتم خوابگاه در زدم آقای خردمند اومد در و باز کرد.اما گفت که

پذیرش دانشجوها از ساعت 2 و نیم به بعده.چمدونم و تحویل دادم و خودم

رفتم پارک بغل خوابگاه .خیلی خسته بودم ولی از ترس اینکه کسی

 مزاحمم بشه شیش دونگ حواسم و جمع کرده بودم.

از کیفم یه بیسکوئیت در آوردم و شروع کردم به خوردنش .نگران

این دو ساعت واسم دو سال گذشت تا اینکه ساعت دو و نیم شد

و من هم راهی خوابگاه شدم.چندتا از بچه ها هم  اومده بودن.

با خانوم نوری خوش و بشی کردیم و وسایلم و گذاشتم تو سالن و خودم

رفتم تو اتاق بغل بوفه (.چون هنوز در اتاقا رو باز نکرده بودن )چادرم

 وگذاشتم زیر سرم و خواستم کمی استراحت کنم اما اصلا

خوابم نمیبرد.کلافه

بچه ها یکی یکی میومدن این و از سرو صداشون متوجه میشدم

.تا اینکه یهو یه صدای آشنا به گوشم رسید.مثل برق از جام پریدم .

و رفت بیرون از اتاق.آره خودش بود. 

زینب بود .کفشم و سریع پوشیدم و رفتم باهاش روبوسی کردم  اونم

با خوشحالی اومد پیشم.

با خاله(مامان زینب) هم سلام و احوال پرسی  کردم .تو ذهنم هزار تا

سوال جور واجور رژه میرفتن.ولی بازم کمی صبر کردم زینب رفت خاله

 رو بدرقه کرد حالا دیگه واقعا داشتم شاخ در میووردم.

کمی بعد مریم مردانی و اون دختر شیرازیه و مرضیه اصفهانی از راه رسیدن.

با هم رفتیم رو پله ها نشستیم .اینا هم خاطراتشون گل کرده بود و تمومی

 نداشت.منم به زور لبخند میزدم .ولی مگه حرفاشون تموم میشد انگار

میخواستن اندازه ی سه ماه حرف بزنن.کلافهکلافهکلافه

صبا و خدیجه هم از راه رسیدن و صدای جیغی بود که هوا می رفت.

بعدش من و خدیجه واسه افتتاح دستشویی های خوابگاه رفتیم

طبقه ی بالا.

بعدش با هم کنار میدون  خوابگاه وایستادیم و از اون بالا در حالی داشتیم

 بچه ها رو نگاه میکردیم با هم کمی حرف زدیم.ازش پرسیم میدونی که 

 زینب انتقالیش و گرفته.

زل زد تو چشام و رنگش پرید.گفت نه!!!گفت که با زینب قرار گذاشته اگه

انتقالی شو بگیره دیگه کلا دوستیش و باهاش قطع میکنه.با اینکه این

حرف خدیجه به عمق دوستیشون اشاره داشت اما دیگه واسم مهم نبود

چون وقتی قرار بود زینبی نباشه

پس حساسیت من فقط خود آزاری بود.

خلاصه به هر زحمتی شده زینب و کشوندم طبقه بالا.اون هی میخندید

و لج من و در می آورد.خیلی جدی ازش پرسیدم میمونی یانه؟

بازم خندید.دیگه واقعا قاطی کردم.دید قضیه اینجوریه گفت دیوونه مگه تو

چمدونه من و جلو در ندیدی؟؟؟گفتم نه.دقت نکردم.

باورم نمیشد.فقط همین و میتونم بگم.بماند که چه قدر واسه این اذیت

 کردنش حسابش و رسیدم. 

زینب بعد از اینکه از من جداشد بازم با خدیجه غیبشون زد.ضد حاله بزرگی

 بود واسم.همون موقع تصمیم گرفتم تا تواین رابطه خودم و حذف کنم.

چون من که کلی اذیت شده بودم پس الان هم میتونستم یه مریم جدید

 باشم .مریمی که دیگه دوستی به اسم زینب نداشت.ناراحت

البته هنوز تصمیم و عملی نکرده بودم شاید تو ذهنم داشتم به زینب فرصت

میدادم واسه ادامه ی این دوستی.اما رفتار زینب و خدیجه درست بشو

نبود.ابرو

مثلا اگه ما تو اتاقمون دور هم جمع میشدیم  خدیجه آروم در میزد و زینب

 وصدا میکرد زینبم مشتاقانه میرفت و چند ساعت بعد میومد.

کم کم تصمیمم و عملی کردم.دیگه کاری با زینب نداشتم هر جایی

که اون میومد من اونجا رو ترک میکردم اصلا بهش زل نمیزدم شایدم

بشه گفت که  اصلا نگاش نمیکردم .بیشتر اوقات از خوابگاه میزدم بیرون

 .یا وقت هایی هم که بودم آهنگ

گوش میدادم.

راستی دوستم زهرا نامزد کرده بود.یه هفته رفت خونشون خیلی سریع

 انتقالیش و گرفت و رفت.رعنا که از تهران اومد اونقدر گریه کرده بود

 که چشماش پف کرده بود.چون زهرا و رعنا دوست جون جونی هم بودن.

این و گفتم واسه اینکه شاید بتونم رابطم و با رعنا بهتر کنم و بشه

دوست واقعیم.اما نشد من و رعنا از هم خیلی دور بودیم هم از

لحاظ فکری و هم....

بگذریم.خلاصه رفتار من با زینب بهترکه نمیشد هیچ بدترم میشد.

چند باری ازم پرسید که چم شده منم با غرور همیشگیم جواب سربالا

میدادم و میدونستم با این کارم بیشتر اذیتش میکنم.تقصیر خودش بود

خودش خواسه بود تا من اینجوری باشم.حالا دیگه راحت بود هرجور

دوست داشت رفتار کنه.

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یه شب آرزو اومد تو اتاقمون.......

ادامه دارد....

.

[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس