کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

ژوژمان زینب هم نزدیک بودوبه کاراش میرسید.اکثراباخدیجه

 بوداین موضوع تمرکزمن وبه هم میزد.البته این موضوع روهم

 گوشزدکنم که خدیجه دختربدی نبودولی وقتی که بازینب بود

 پراز انرژی منفی بود. واکثروقتا که میدیدم زینب وخدیجه باهمن

 ترجیح میدادم که جمعشون روترک کنم.کم کم دیگه این رفتارم

 تابلوشده بود .وطفلک خدیجه فکرمیکرد که ازش بدم میاد.

راستی ............


درموردتولدآرزویادم رفت چیزی بنویسم ولی خلاصه وارمینویسم

آرزوماروبرای تولدش دعوت کردمن وزینب هم باهم براش یه لیوان

سفالی گرفتیم ورفتیم تولدش "بااینکه هدیه مون خیلی ناقابل

بود ولی آرزوبهمون گفت که انتظارهدیه ازمارونداشته .شب

 خوبی بود همه ترم بالایی ها دورتادوراتاق نشسته بودن جالب

اینجابودکه توکادوهای آرزو3تالیوان سفالی بود که سوژه خنده

بچه ها شده بود.آرزوهم بابستنی ازمون پذیرایی کردخلاصه

شب به یادموندنی بود.

ناراحتی آرزو

یه شب بردنمون جمکران "حتی توجمکران هم ازاون حس ها

خلاصی نداشتم خواب وخوراکم ازم گرفته شده بودوغذاروفقط

برای زنده موندن میخوردم "تا ساعت 10 یا11 جمکران بودیم

 بعدش که اومدیم زینب"خیلی زودترازاتاق زد بیرون.یه چیزایی

روبین بچه هاحس میکردم ولی چون محیط اطرافم برام مهم

 نبود کنجکاوی نمیکردم.فقط اتفاقی فهمیدم که آرزوحالش

 خیلی بده.یه روزکه توسالن بود اون وباچشم های ورم کرده

دیدم.فکرکردم که مشکل خانوادگی داره واینم میدونستم که

زینب ازمشکل آرزوخبرداره ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم

که اززینب یاخودآرزودراین رابطه سوالی بپرسم.

طیبه هرازگاهی بهم یه چیزایی راجع به دوستی های خوابگاهی

 میگفت ولی خب من اون موقع اصلادرک نمیکردم.یه روزصبح

که ازخواب بیدارشدم صدای زینب واز اتاق صباایناشنیدم

 "یهومثل برق گرفته ها شدم زینب به صبامیگفت آبجی.

ماقبلا قرارگذاشته بودیم همدیگه روآبجی صداکنیم ولی زینب

بااین حرفش باعث شد که بی اعتمادیم نسبت بهش دوچندان

بشه.بازخودم وگول زدم که حتمااشتباه شنیدم.ولی نه!!

اشتباه نشنیده بودم چون چندباردیگه این حرف تکرار شد.

باخودم تصمیم گرفتم که دورآبجی بی معرفتی مثل

 اون وکه حتی روحرفی که خودش میزنه نمیمونه خط بکشم"

ولی بازم یه نیرویی باعث میشدتابتونم تحمل کنم.

تولدطیبه بودوهمه درگیرکارهاشون بودن وهیچ کس وقت

نداشت تابرای خریدن کادوبره بیرون.ولی من به خاطرعلاقه ای

 که به طیبه داشتم قبول کردم تابرم وازطرف همه بچه ها

کادوبخرم.باخواهرزاده ام رفتیم پاساژ"یه تابلوویه کتاب  شعر

باباطاهرویه کارت تبریک گرفتم وتندی برگشتم خوابگاه.

بابچه ها هدیه هاروکادوپیچ کردیم .آرزوهم اومدکادوهاروکه

دیدازمون خواست تااین کادوهاازطرف اون هم باشه وبچه ها

قبول کردن.واسه اینکه طیبه ازماجرابویی نبره چه تابلوبازی هایی

 که در نیاوردیم.شبش طیبه روبه یه بهونه ای دعوت کردیم تواتاق 

وطیبه که اومد همه تولدش روبهش تبریک گفتیم بااینکه به ظاهر

شادبودم امادرونم غوغایی بود زینب اتفاقی دستش به بازوم خورد

وگفت بدنت چقدر داغه یادم نیست بهش چی گفتم.طیبه ازهمه

تشکرکردوبابستنی که ازقبل تهیه کرده بودیم ازمهمون های توی

اتاق پذیرایی کردیم.

دیگه واقعاتحمل رابطه زینب وخدیجه رونداشتم کارم داشت به

جنون کشیده میشداشتهام به طرز وحشتناکی کم شده بود

یکی دوروزی  حالم اصلاتعریفی نداشت به جزمن وزینب همه

 بچه های اتاق رفته بودن خونشون.اکثروقتاتواتاق بودم و

آهنگ های رضاصادقی روگوش میدادم وبامرور خاطرات گریه

میکردم گهگاهی هم که زینب حالم ومیپرسیدبرخلاف میل باطنیم

 "خیلی تندجوابش رومیدادم.دوست داشتم باهاش حرف بزنم

ولی دیگه طاقت خردشدن  رو

نداشتم.

کادو

یه روز به طیبه گفتم که بامن بیادبریم بیرون یه کم خریددارم به زینب

هم گفتم تابامابیادولی گفت که حالش خوب نیست .من وطیبه

 باهم رفتیم  یکی از پاساژهای نزدیک حرم "توی راه باطیبه راجع

به خودم وزینب حرف زدم واون وقتی حرفام وشنید راهنماییم کردو

 گفت مگه نمیگی که زینب قراره انتقالی بگیره پس این چندروز

ارزش ناراحت کردن ودلخوری ش رونداره .بهش گفتم که یک نامه

 برای زینب نوشتم وتواون حرفای دلم وزدم .ولی طیبه بازم بهم

 گفت بهتره که اون نامه روبه زینب ندم.منم قبول کردم که نامه

 روبهش ندم وهمه چیزروسربسته بزارم بمونه. برای زینب یه

گلدون شیشه ای باگلهای اکلیلی خریدم که داخل گلدون یه

 بیت شعرراجع به دوستی نوشته بود.حالا وقت خریدن کاغذ

کادوبود"ولی برای اینکه ناراحتیم رو بهش نشون بدم یه کاغذ

کادومشکی –نقره ای خریدم وهمونجاگلدون ودادم تا برام

کادو کنن.فروشنده  هم که پسرجوونی بودوقتی که گلدون و

کادومیکرددستاش میلرزیدوهمین مسئله بیشترناراحتم میکرد.

وقتی که اومدیم خوابگاه انتظارهمه چیزروداشتم به جزءبیرون

 رفتن زینب.بله مثل همیشه زینب باخدیجه اینارفته بودحرم.

واقعانمیدونم این حسم روتوقالب کدوم جمله بهتون بگم.

واقعانمیدونم.

برای اینکه این رابطه روتموم کنم مصمم ترشده بودم.آخه واقعا

نمیتونستم این همه بی تفاوتی رودرک وتحمل کنم.اگه قبل

 ازبیرون رفتنم باطیبه به زینب نگفته بودم که بامابیاد.دلم

 نمیسوخت.ولی اون دعوت من وبی ارزش دونسته بود.*بی ارزش

*چیزی که توذهن من تعریف نشده بود.

وقتی که زینب اومد باحالت کنایه ازم پرسیدکه باطیبه کجارفتیم

 شایدهم حق داشت که اینطوررفتارکنه.بگذریم منم بدون اینکه

جوابش روبدم رفتم طرف کمدم وهدیه روبرداشتم توهمون

 حالتی که میرفتم طرفش بهش گفتم رفته بودم تابرات این

هدیه روبخرم.درحالی که خیلی سعی میکردم بغضم

روازش پنهون کنم .بهش گفتم که چون که قراره ترم بعددیگه

 باهم نباشیم این یادگاری روبراش خریدم.دستم وگرفت وگفت

دخترحالاکه هیچ چیز راجع به انتقالیم مشخص نشده .منم گفتم

من حرفی ازانتقالی نزدم اگه هم ترم بعد اینجاباشی ونری بازم

دیگه دوست ندارم باهات باشم وبغضم ترکید.ازم پرسید

آخه چرا؟منم به خودم گفتم اگه حرفام وبهش بزنم بهترازاینه

که نگفته همه چیزتموم شه.ازش پرسیدم توحالت خوب نبود

پس چطورتونستی باخدیجه اینابری بیرون.بهم گفت بچه هاچون

 نخواستن که من تنهاباشم به زورمن وباخودشون بردن.ازش به

 خاطربی تفاوتی ش گله کردم وگفت که فکرمیکرده که من مشکل

 دیگه ای دارم وازش پنهون میکنم واسه همین اینقدرحالم بدبوده.

بااینکه این جواب ها به نظرخیلی کودکانه ومبتدی میومدولی بااین

حال آرومم میکردچون مطمئن بودم زینب هم مثل من ازدروغ بیزار ه.

چون کم طاقتی جزء خصلت های وجودی منه نتونستم نامه

روازش پنهون کنم .نامه روبهش دادم

وگفتم لطفا"نامه روبخون ودرموردهرکدوم که تونستی جواب بده.

 کم کم داشت باورم میشدکه این دوستی یک طرفه نیست

چون زینب داشت تلاش میکردتااین رابطه پابرجابمونه.بابت

هدیه ازم تشکر کرد ورفت تا نامه روبیرون ازاتاق بخونه.

خیلی سبک شده بودم رفتم پیش طیبه وبهش گفتم که تا

حدی قضیه حله.طیبه  باتردیدبهم لبخندزدوبابت اینکه تونسته

بودم مشکل روحل کنم تبریک گفت.دلیل تردیدش رو بعدهافهمیدم .

البته ازطیبه عذرخواهی کردم چون نتونسته بودم به

قولی که بابت ندادن نامه بهش داده بودم عمل کنم.اونم

 بامهربونی همیشگیش بهم لبخندزد.

روزای آخرترم یک

ژوژمان زینب اینا 3روززودترازماتموم شد.وفرداش قرار بود زینب

 وسایلش روجمع کنه وبره خونشون. این انتظارزیادی نبود

که دوست داشتم این دوروزآخروبیشترباهم باشیم "امتحانا

 دیگه اصلا برام مهم نبود اصلاحال خوبی نداشتم وزینب هم مثل

 همیشه بارفتاراش که میدونم عمدی نبودآزارم میدادولی

بااین حال تحمل میکردم.من حول وحوش بعدازظهربودکه ازاتاق

مطالعه اومدم بیرون تا برم یه سری به اتاق بزنم  که یهودیدم

 زینب لباس بیرون پوشیده ومیخواد

 بابچه هابره بیرون.بدون اینکه حرفی بزنم یاحتی نگاش کنم

 رفتم روی رختخوابم نشستم.زینب من ومخاطب قراردادو گفت

 من بابچه هامیخوام برم بیرون توهم میخوای بیای؟انگارکه آب

سردویهویی ریختن روم"چون اززینب دیگه انتظارتعارف

شابدول العظیمی نداشتم.

آره اون داشت باخدیجه وصبامیرفت امامزاده ابراهیم.ازاینکه

یه باردیگه خودم واونقدرتحقیرکرده بودم که مثل غریبه ها باهام

رفتاربشه ازخودم بدم میومد.به

زینب گفتم نمیام وزینب رفت دلم داشت میترکیدبایه اس ام اس

بهش فهموندم

دیگه نه خودش ومیخوام نه این فیلم بازی کردن شو.ومثل

دیونه هابودم رفتم تو پاگردطبقه سوم وکلی به حال خودم گریه

کردم.شایدشمابگیدکه خیلی لوسم ولی نه اگه جای من بودید

هیچوقت این ونمیگفتید.چون من از همون دوران بچگی

 به یادنداشتم که بین دوست صمیمیم ومن "کسی ((عزیزتر))

قرارگرفته باشه.من ازهمون دورانم بچگی یکی چشمم وبرای

دوستی میگرفت...........تا آخرهم باهم میموندیم بدون اینکه

به دوستی وحتی دوست داشتن هم شک کنیم اونقدردوستیمون

محکم میشدکه حتی همه به ماحسودیشون میشد"

 اما قضیه زینب :من زینب وتاحدزیادی دوست داشتم ولی

 اندازه همین دوست داشتن هم بهش شک داشتم.همش این

فکرتوسرم بودکه زینب ازروی اجباربا من حرف میزنه اگه یه وقت

 پیشه منه همش فکرش پیش خدیجه است واین فکرامثل خوره

وجودم ومیخورد.چون من آدمی نبودم که بخوام خودم وبه یکی

تحمیل کنم مرگ برای من بهترازاین بود.

وقتی کمی مثلا سبک شدم اومدم تواتاق چون سرم به شدت

درد میکرد.هنوززمان زیادی نگذشته بودکه درکمال ناباوری

دیدم زینب اومدتواتاق وباعصبانیت بدون اینکه حتی لباس هاش

 وعوض کنه خزیدتوجاش وخوابید.دلم

مثل سیروسرکه میجوشیدنمیدونستم بایدچیکارکنم.

بهترین راه فرارازاین استرس وحس های ناآشناروخوابیدن

دونستم .باورتون نمیشه وقتی به حالت خواب وبیداربودم چشمام

 که کاملابسته میشد"میدیدم که زینب داره بامن درباره این

قضیه حرف میزنه ووقتی چشمام وباز میکردم زینب درحال

 خوابی رومیدیدم که اخم کرده وقیافه ترسناکی به خودش

 گرفته.خداخدامیکردم زینب ازخواب بیداربشه ولی مگه این

دخترپامیشد.بعد2 ساعت که برای من مثل 2 قرن گذشته

بود زینب از خواب بیدارشدوحتی نگام نمیکرد.اعصابم به هم

 ریخته بودچون اون فکرمیکردکه من مقصرم ومن هم میخواستم

 به هرقیمتی شده ازحق خودم دفاع کنم.میخواستم بهش بفهمونم

دیگه نمیتونه بهونه بیاره ومجبوره واقعیت وبگه.باصدایی که انگارازته

چاه درمیومد ازش خواستم تا بیادتوپاگردتاباهم حرف بزنیم.ازحق

 که نگذریم وقتی دیدبچه هاحواسشون به مادوتاست باحالتی که

کسی متوجه ناراحتیش نشه به من گفت که برو بالا منم چندلحظه

 دیگه میام.دل تودلم نبودوقتی اومدنگام نمیکرد.ایستاده میخواست

 به حرفام  گوش بده ازش خواستم بشینه. اون خلاف میلش

نشست.یادم نیست کدوممون شروع کردیم ولی یادمه زینب ازم

پرسیدکه چرااینجوری میکنم.من توجواب بهش گفتم میدونی

که من رورابطه تووخدیجه حساسم .میدونی که ترم بعدبه احتمال

زیادنیستی.میدونی که من ازترحم متنفرم.میدونی که قراره دیگه

هیچوقت همدیگه رونبینیم پس چرا؟

چراروزآخرپامیشی دقیقاباخدیجه میری بیرون.چرااین جدایی

 اصلابرات مهم نیست ؟چراموقع رفتن به من تعارف شابدولی

 میزنی چرا؟چرا؟وصدتاچرای دیگه.

توجواب بهم گفت که اولا فرداقراره عصری بیان دنبالم "

دوماصباوخدیجه قراربودباهم برن بیرون ومن ازشون خواستم

منم ببرن پس خودم هم مهمون بودم نمیتونستم خیلی جدی

 دعوتت کنم.سوما امروزوقتی توبه من اون اس ام اس ودادی

 من ازوسط راه ازشون عذرخواهی کردم وبرگشتم.......

این حرفا ادامه داشت.... تااینکه من زودجوش باحرفاش آروم

 شدم چون تونسته بودم به خیلی از چراهای خودم پاسخ بدم.

بازینب حرف زدم وازدلش در آوردم.ولی پیش خودم هنوزم مثل

 قضیه هم اتاقی شدنمون ازاینکه زینب

ازوسط راه امامزاده برگشته بودمتعجب بودم.بگذریم

 دورادورآرزورو میدیدم که حالش چندان تعریفی نداشت.

مثلافرداش یه امتحان داشتم به زوررفتم سردرسم وکمی خودم

 ومشغول کردم تااینکه شب شدوشب وهم تادیروقت درس

میخوندم چون نتونسته بودم کل کتاب وبخونم.صبحش باهزارتوکل

ونذرونیازرفتم سرجلسه.سرجلسه تونستم 14-15

نمره ای بنویسم.ازته دل خداروشکرمیکردم.ازیه طرف دیگه

 خوشحالترکه میرم وتاعصری پیش زینبم.چشمتون روزبدنبینه

 وقتی اومدم تواتاق خشکم زدزینب داشت آماده رفتن میشد.

ازش پرسیدم مگه قرارنبودعصری بیان دنبالت.گفت آره

ولی الان قراره بریم امامزاده چون دیروزنتونستیم بریم.

بااینکه ناراحت شده بودم

ولی به زینب گفتم خب حداقل تاظهربیاتانهاروباهم بخوریم

وزینب قول دادتا موقع نهارخودش وبرسونه.منم جزوه م وبرداشتم

 به جای اینکه برم اتاق مطالعه رفتم

توپاگردنشستم وهرکاری کردم نتونستم درس بخونم.

انتظارواقعاسخت بود.ساعت مگه حرکت میکردبا حرکت هر

ثانیه ش جون من وبه لبم میرسوند.نزدیکای 12 شده بودوبه

خودم میگفتم الانه که زینب بیاد.ولی هرچی بیشترانتظارمیکشیدم

 انتظارم طولانی ترمیشد.تااینکه ساعت یک ونیم به زینب اس ام اس

 دادم  ودرکمال ناباوری برام فرستادکه الان کنارضریحن وداره برام

دعامیکنه.ازاینکه به یادم بودخوشحال شدم ولی ازاینکه زمان رفتنش

نزدیک  نزدیک ترمیشدغم کل وجودم ومیگرفت.مداحی بی توای

صاحب زمان وگذاشتم وشروع کردم به گریه کردن نمیدونم

 چرااشکم بندنمیومد.تااینکه شارژگوشیم تموم شدومجبورشدم

برم پایین.ازاینکه بچه هاچشمهای پف کردم ومیدیدن ناراحت

بودم ولی خب چاره ای نبودتوسالن پریزی نبودتاگوشیم وشارژکنم.

وقتی رفتم تواتاق بچه ها بهم گفتن چرانمیای نهاربخوری.

بهشون گفتم که گرسنه نیستم.دیگه تحمل اتاق ونداشتم

بازم رفتم توپاگردوحالاگریه نکن کی گریه بکن.دیگه طاقت نیاوردم

 به زینب اس دادم که چرانمیای نهاربخوری ودرجواب گفت که دارن

 بیرون نهارمیخورن.......

ازحال زارمن وحرفای نیشداربچه هامثلاحرف یکیشون که

حالااسم نمیبرم.بهم گفت که گاهی اوقات غیرقابل تحمل میشی.

که بگذریم .زینب خانم قصه ما ساعت 5اومد.وازسروصدایی که

 ازسالن طبقه دوم میومد فهمیدم که داره وسایش روجمع میکنه.

اون اصلامن ونمیدید.اون من ونمیدید.اون من ونمیدید.

تااینکه نزدیکای 6 خانم زحمت کشیدن وتشریف آوردن بالا.

دیگه حرفی باهاش نداشتم.واقعادوست داشتم خودم وخلاص کنم.

تواین چندروزبدترین روزای عمرم وگذرونده بودم.ولی بااین حال

دوست نداشتم باناراحتی اززینب جدابشم.کمی باهم حرف زدیم

 تااینکه خانواده اش اومدن دنبالش ورفت.وقتی رفتم واتاق سعی

میکردم به زورخودم وشادنشون بدم ولی بچه ها یه جوردیگه بودن

باهام.منم وقتی همشون اومدن تواتاق گفتم من حال روحیم

خوب نبود وقصدنداشتم که باناراحتیم شماروهم ناراحت کنم

 واسه همین هم بودکه تواتاق نمیموندم.اگه شارژگوشیم تموم

نمیشد مطمئن باشیدکه تواتاق نمیومدم پس وقتی از مشکل

 کسی خبرنداریدلطفااینقدرسریع در موردش قضاوت نکنید.ولی اگه

ناراحتتون کردم عذرمیخوام.

شب بچه های اتاق خدیجه ایناازم خواستن تا برم پیششون

بااینکه اصلادلم راضی نبودولی رفتم.داشتن چای میخوردن

ازمن خواستن تا ازکمدقندوبیارم.اول طفره رفتم ولی بعدبه احترام

 ترم بالایی هامون پاشدم .درکمدوکه بازکرد یهومعصومه

ازکمدپریدبیرون وهمه زدن زیرخنده به جزمن که تاحدگریه پیش

رفتم.خدیجه وصبابغلم کردن وگفتن ببخش فقط یه شوخی بوده.

منم درحالی که رنگم مثل گچ سفیدشده بودبااونهاهمراه شدم

وبلندبلندخندیدیم.

.روزآخرسمیه ومهساازهمکلاسیهام اومدن خوابگاه باهم خوش

بودیم تااینکه وقت رفتن شدولحظه جداشدن ازطیبه.باورم نمیشد

که دیگه نمیبینمش.وقتی داشتم میرفتم بهم یه جمله گفت که .

اون جمله این بود.مریم جان نان خشکیده توهم مثل  خریدار

نداشت.

 آخرین امتحان ودادم وترم یک باهمه ی خوبی هاوبدی هاش گذشت.

پایان ترم یک   

ادامه دارد..........

[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس