کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

فصل امتحانات

داشتیم به امتحانانزدیک میشدیم واستادهابیشتربهمون فشار

می آوردند ولی خب من بی انگیزه ترازهمیشه این دوران

 وسپری میکردم.بااین حال کم کم داشتم بابچه های ترم بالایی

خومیگرفتم.گهگاهی آرزومیومداتاقمون . رشته اش حسابداری

 بود وفوق العاده دخترخون گرم وبشاشی بود.گاهی هم اتاق

صبااینا میرفتم ولی خب هیچ وقت تواون دوران تواتاق صبا

اینا احساس راحتی نمیکردم .البته این به خصوصیت

شخصی خودم برمیگرده وگرنه صباهم مثل آرزودخترخوب و

باشخصیتی بود البته بااین تفاوت که کمی کم حرف بود وهمین

 مسئله باعث میشدتا سنگینی بینمون بیشترقوت بگیره.     

یه بار آخرهفته خونه آبجیم نرفتم چون مثلا قراربودبازینب بریم

استخرنزدیک خوابگاه .


اون شب بچه های اتاق صباازمن وزینب خواستن

 تا اتاق اونا بخوابیم"من وزینب رختخواب هامون روبریم اتاقشون

 شب واونجا خوابیدیم.صبح که ازخواب بیدار شدم دیدم کسی

 تواتاق نیست خیلی جاخوردم.یه کم دنبال زینب گشتم چون

قراربودباهم بریم استخر!

بعدش فهمیدم که زینب برای کارچاپ خدیجه رفته خوابگاه قبلی

.چون کارگاه چاپ گرافیکی ها خوابگاه قبلیه بود ومسئولین هنوز

وسایلش رو جابه جانکرده بودن.حال من اون لحظه واقعا دیدنی بود.

دیگه ادامه نمیدم چون هنوزم که هنوزه وقتی اون خاطره بد

رومرورمیکنم کلی به هم می ریزم.

یعنی زینب به خاطر خدیجه قرارش روبامن یک طرفه به هم

زده بود.یعنی من تواین دوستی جایی نداشتم یعنی من.......

زینب حول وحوش ظهراومدوطوری رفتارمیکردکه انگاراتفاقی نیفتاده.

هیچ کس تا اون وقت نتونسته بود بامن اینطوررفتارکنه.رابطمون

یه کم سنگین شده بودیادم نیست چه طوری وکی آشتی کردیم

 ولی بلاخره آشتی کردیم.

قبل از امتحان هابهمون یه هفته فرجه داده بودن تاخودمون

روبرای امتحانات آماده کنیم .منم که اصلاازاول ترم روی

جزوه هام روبازنکرده بودم"این  برام یه فرصت طلایی بود.

ولی حیف وصدحیف که نتونستم ازاین فرصت استفاده کامل

روببرم.

ژوژمان زینب هم نزدیک بودوبه کاراش میرسید.اکثراباخدیجه

بوداین موضوع تمرکزمن وبه هم میزد.البته این موضوع روهم

گوشزدکنم که خدیجه دختربدی نبودولی وقتی که بازینب بود

 پراز انرژی منفی بود.

واکثروقتا که میدیدم زینب وخدیجه باهمن ترجیح میدادم که

جمعشون روترک کنم.کم کم دیگه این رفتارم تابلوشده بود .

وطفلک خدیجه فکرمیکرد که ازش بدم میاد. راستی درموردتولد

آرزویادم رفت چیزی بنویسم ولی خلاصه وارمینویسم آرزومارو

برای تولدش دعوت کردمن وزینب هم باهم براش یه لیوان سفالی

 گرفتیم ورفتیم تولدش "بااینکه هدیه مون خیلی ناقابل بود ولی

آرزوبهمون گفت که انتظارهدیه ازمارونداشته .شب خوبی بود

 همه ترم بالایی ها دورتادوراتاق نشسته بودن جالب اینجابود

که توکادوهای آرزو3تالیوان سفالی بود که سوژه خنده بچه ها

شده بود.آرزوهم بابستنی ازمون پذیرایی کردخلاصه شب به

یادموندنی بود.

ناراحتی آرزو

یه شب بردنمون جمکران "حتی توجمکران هم ازاون حس ها

 خلاصی نداشتم خواب وخوراکم ازم گرفته شده بودوغذاروفقط

برای زنده موندن میخوردم "تا ساعت 10 یا11 جمکران بودیم بعدش

 که اومدیم زینب"خیلی زودترازاتاق زد بیرون.یه چیزایی روبین

بچه هاحس میکردم ولی چون محیط اطرافم برام مهم نبود

کنجکاوی نمیکردم.فقط اتفاقی فهمیدم که آرزوحالش خیلی بده.

یه روزکه توسالن بود اون وباچشم های ورم کرده دیدم.فکرکردم

 که مشکل خانوادگی داره واینم میدونستم که زینب ازمشکل

 آرزوخبرداره ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم که اززینب

یاخودآرزودراین رابطه سوالی بپرسم.

طیبه هرازگاهی بهم یه چیزایی راجع به دوستی های خوابگاهی

 میگفت ولی خب من اون موقع اصلادرک نمیکردم.یه روزصبح

که ازخواب بیدارشدم

صدای زینب واز اتاق صباایناشنیدم "یهومثل برق گرفته ها شدم

 زینب به صبامیگفت آبجی.ماقبلا قرارگذاشته بودیم همدیگه

 روآبجی صداکنیم ولی زینب بااین حرفش باعث شد که

 بی اعتمادیم نسبت بهش دوچندان بشه.بازخودم وگول زدم

که حتمااشتباه شنیدم.ولی نه!! اشتباه نشنیده

بودم چون چندباردیگه این حرف تکرار شد.باخودم تصمیم گرفتم

 که دورآبجی بی معرفتی مثل اون وکه حتی روحرفی که خودش

میزنه نمیمونه خط بکشم" ولی بازم یه نیرویی باعث میشد

تابتونم تحمل کنم.

تولدطیبه بودوهمه درگیرکارهاشون بودن وهیچ کس وقت نداشت

تابرای خریدن کادوبره بیرون.ولی من به خاطرعلاقه ای که به طیبه

 داشتم قبول کردم تابرم وازطرف همه بچه ها کادو بخرم.

باخواهرزاده ام رفتیم پاساژ"یه تابلوویه کتاب  شعرباباطاهرویه

کارت تبریک گرفتم وتندی برگشتم خوابگاه.بابچه ها هدیه ها

روکادوپیچ کردیم .آرزوهم اومدکادوهاروکه دیدازمون خواست

 تااین کادوهاازطرف اون هم باشه وبچه ها قبول کردن.واسه

اینکه طیبه ازماجرابویی نبره چه تابلوبازی هایی که در نیاوردیم.

شبش طیبه روبه یه بهونه ای دعوت کردیم تواتاق  وطیبه که اومد

 همه تولدش روبهش تبریک گفتیم بااینکه به ظاهرشادبودم اما

درونم غوغایی بود زینب اتفاقی دستش به بازوم خوردوگفت

 بدنت چقدر داغه یادم نیست بهش چی گفتم.طیبه ازهمه

تشکرکردوبابستنی که ازقبل تهیه کرده بودیم ازمهمون های

توی اتاق پذیرایی کردیم.

دیگه واقعاتحمل رابطه زینب وخدیجه رونداشتم کارم داشت

به جنون کشیده میشداشتهام به طرز وحشتناکی کم شده بود

 یکی دوروزی حالم اصلاتعریفی نداشت به جزمن وزینب همه

بچه های اتاق رفته بودن خونشون.اکثروقتاتواتاق بودم وآهنگ های

رضاصادقی روگوش میدادم وبامرور خاطرات گریه میکردم گهگاهی

هم که زینب حالم ومیپرسیدبرخلاف میل باطنیم "خیلی تند

جوابش رومیدادم.دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی دیگه

 طاقت خردشدن  رو نداشتم.

کادو

یه روز به طیبه گفتم که بامن بیادبریم بیرون یه کم خریددارم به

زینب هم گفتم تابامابیادولی گفت که حالش خوب نیست .

من وطیبه باهم رفتیم  یکی از پاساژهای نزدیک حرم "توی

راه باطیبه راجع به خودم وزینب حرف زدم واون وقتی حرفام

وشنید راهنماییم کردو گفت مگه نمیگی که زینب

قراره انتقالی بگیره پس این چندروزارزش ناراحت کردن ودلخوریش

رونداره .بهش گفتم که یک نامه برای زینب نوشتم وتواون حرفای

دلم وزدم .ولی طیبه بازم بهم گفت بهتره که اون نامه روبه زینب ندم.

منم قبول کردم که نامه روبهش ندم وهمه چیزروسربسته بزارم

بمونه. برای زینب یه گلدون شیشه ای باگلهای اکلیلی خریدم

 که داخل گلدون یه بیت شعرراجع به دوستی نوشته بود.

حالا وقت خریدن کاغذکادوبود"ولی برای اینکه ناراحتیم رو بهش

 نشون بدم یه کاغذکادومشکی –نقره ای خریدم

وهمونجاگلدون ودادم تا برام کادو کنن.فروشنده  هم که پسر

جوونی بودوقتی که گلدون و کادومیکرددستاش میلرزید

وهمین مسئله بیشترناراحتم میکرد.

وقتی که اومدیم خوابگاه انتظارهمه چیزروداشتم به جزءبیرون

 رفتن زینب.بله مثل همیشه زینب باخدیجه اینارفته بودحرم.

واقعانمیدونم این حسم روتوقالب کدوم جمله بهتون بگم.

واقعانمیدونم.

برای اینکه این رابطه روتموم کنم مصمم ترشده بودم.آخه واقعا

نمیتونستم این همه بی تفاوتی رودرک وتحمل کنم.اگه قبل

ازبیرون رفتنم باطیبه به زینب نگفته بودم که بامابیاد.دلم نمیسوخت.

ولی اون دعوت من وبی ارزش دونسته بود.*بی ارزش *چیزی

 که توذهن من تعریف نشده بود.

وقتی که زینب اومد باحالت کنایه ازم پرسیدکه باطیبه کجارفتیم

 شایدهم حق داشت که اینطوررفتارکنه.بگذریم منم بدون اینکه

 جوابش روبدم رفتم طرف کمدم وهدیه روبرداشتم توهمون

حالتی که میرفتم طرفش بهش گفتم رفته بودم تابرات این هدیه

روبخرم.درحالی که خیلی سعی میکردم

 بغضم روازش پنهون کنم .بهش گفتم که چون که قراره ترم بعد

دیگه باهم نباشیم این یادگاری روبراش خریدم.دستم وگرفت

 وگفت دخترحالاکه هیچ چیز راجع به انتقالیم مشخص نشده .

منم گفتم من حرفی ازانتقالی نزدم اگه هم ترم بعد اینجاباشی

 ونری بازم دیگه دوست ندارم باهات باشم

وبغضم ترکید.ازم پرسیدآخه چرا؟منم به خودم گفتم اگه حرفام

وبهش بزنم بهترازاینه که نگفته همه چیزتموم شه.ازش پرسیدم

 توحالت خوب نبود پس چطورتونستی باخدیجه اینابری بیرون.

بهم گفت بچه هاچون نخواستن که من تنهاباشم به زورمن

وباخودشون بردن.ازش به خاطربی تفاوتی ش گله کردم و

گفت که فکرمیکرده که من مشکل دیگه ای دارم وازش

 پنهون میکنم واسه همین اینقدرحالم بدبوده.بااینکه این جواب

ها به نظرخیلی کودکانه ومبتدی میومدولی بااین حال آرومم میکرد

چون مطمئن بودم زینب هم مثل من ازدروغ بیزار ه.چون کم طاقتی

 جزء خصلت های وجودی منه نتونستم نامه روازش پنهون کنم .

نامه روبهش دادم وگفتم لطفا"نامه روبخون ودرموردهرکدوم که

تونستی جواب بده. کم کم داشت باورم میشدکه این دوستی

 یک طرفه نیست چون زینب داشت تلاش میکردتااین رابطه

پابرجابمونه.بابت هدیه ازم تشکر کرد ورفت تا نامه روبیرون ازاتاق

بخونه.خیلی سبک شده بودم رفتم پیش طیبه وبهش گفتم که

تاحدی قضیه حله.طیبه  باتردیدبهم لبخندزدوبابت اینکه تونسته

بودم مشکل روحل کنم تبریک گفت.دلیل تردیدش رو بعدهافهمیدم .

البته ازطیبه عذرخواهی کردم

 چون نتونسته بودم به قولی که بابت ندادن نامه بهش داده بودم

 عمل کنم.اونم بامهربونی همیشگیش بهم لبخندزد.

[ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس