کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

 

خوابگاه جدید

یک مدت به همین منوال گذشت .آخرهفته هاکه میشدخانم نوری

به بچه هامیگفت که وسایلشون روجمع کنند چون احتمال داشت

آخرهفته به خوابگاه جدیدمی رفتیم.بچه هاوسایلشون روجمع

میکردند وبه خونه هاشون میرفتند ولی بازم خبری ازرفتن نبود.

تااینکه یه روز اومدن وتخت زینب وطیبه وزهرانصری روباخودشون

 بردن خوابگاه جدید !

بااینکه کم کم داشت رفتنمون قوت میگرفت ول خب برای این

سه نفرخیلی سخت بود که رو زمین بخوابن.چون اولاموکت

خیلی کثیف بود

دوماهم که وسایلی که قبلازیرتخت بودحالابایدگوشه اتاق

گذاشته میشدوهمین باعث شلوغی میشد.تخت بالایی من

 خالی بود دوست داشتم که زینب موقتا بیاداونجا ولی خب

 این بانوی فداکاراز خود راضی"بازم فداکاریش گل کردووزهراروفرستاد

روتخت من .

چندروزی نگذشته بود که بدن زینب شروع کردبه سرخ شدن

وخاریدن .یه پمادبهش دادم ولی اصلااثری نداشت.طفلک

خیلی اذیت میشد ولی خب چاره ای نبودبایدتحمل میکرد

 تااینکه خانم نوری بهش گفت که وسایلش روجلوی آفتاب

پهن کنه تااین حشرات یابه قولی کک ازبین بره.خوشبختانه

توصیه خانم نوری موثرواقع شد وزینب هم ازاین دردسرخلاص

 شد.یادمه اون وقتا  شبامن ورعنا وزهرامیرفتیم پیش زینب

"چون جاش روزمین بودصفای دیگه ای داشت وتاوقتی که

برق اتاق روشن بوداونجامیموندیم و حرف میزدیم بعدش

هم میرفتیم  توحیاط وشب نشینی حیاطی شروع میشد....

 خلاصه خیلی حال میداد.

ولی عجب دورانی بود ....... 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

روزاول-دوم بود که برای درست کردن چای مجبورشدیم آب وتو قابلمه بجوشونیم"جوشوندن

آب همان و سیاه شدن قابلمه نو همان…..

برام خیلی جالب بود شبا موقع شام که میشد بچه های ترم بالایی چون که از کیفیت غذا

 راضی نبودند برای خودشون غذادرست میکردندوصحنه جالبی داشت

.یه آشپزخونه داشتیم که یه طرفش 2تا اجاق گاز باریک بهم چسبیده  بودباشعله های

فراوان.بااین حال چون جمعیت خوابگاه زیاد بود بچه ها مجبور میشدندکه منتظرخالی شدن

گازها بمونن.

یه شب بهمون گفتند که چادرسرکنیم وبیام توسالن ..........


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

راستش قبل از اینکه دانشگاه قبول شم تصورات دیگه ای از اون داشتم.یادش به خیر یکسال

 تموم درس خوندم به امیدقبولی تو شهر قم.اما افسوس اون قصری که برای خودم ساخته بودم

یه خونه معمولی بیش نبود/البته خوابگاه دانشجوییمون معرکه بود.منم می خوام تواین وبلاگ

درمورد هم اتاقیام ودوستام بنویسم.

اولین روزخوابگاه.

باخواهرم ودومادمون وخواهرزاده هام راهی رفتن به خوابگاه شدیم.توی راه دوست داشتم به

هیچ چیز فکرنکنم جز تحصیل وتحصیل  و............تحصیل.البته بماندکه بعدش همه

کارکردم به جزتحصیل..............

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس