کلبه خاطرات
به سراغ من اگرمی آیید.نرم وآهسته بیایید.مباداکه ترک بردارد"چینی نازک تنهایی من.
قالب وبلاگ

سلام.دوست جونی هام.اومدم بگم کارشناسی قبول شدم.

اونم قزوین.

از این به بعد میخوام آپ هام و به این مقطع منتقل کنم.هرچند نوشته های کاردانیم ترم 4 ش کامل نشد.

فعلا برم که وقت کمه و باید یه عکس و واسه شنبه طراحی کنم.

[ جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

سلام  .........

یه سلام بعد از مدت ها دوری از  دنیای بی انتهای

اینترنت و نت.

راستش این چند وقته سرم شلوغ بود نه اینکه درس

 میخوندم نه!بلکه

کارای الکی مثل دانشگاه رفتن و غذا درست کردن تو

خوابگاه و خلاصه

کلی کارای وقت تلف کن انجام میدادم.خلاصه.....

یه جورایی دارم حس میکنم که دیگه اون مریم چند ما

ه قبل نیستم .مریمی

که شروع به نوشتن این وبلاگ کرد.

منی که خوابگاه و همه جوره دوست داشتم الان زیاد

دوست ندارم.یه

جورایی یاد گرفتم که دیگه زیاد رو بچه های خوابگاه

حساب باز نکم.

راستی بچه ها یه دختر خیلی ناز هم اتاقیم شده که

 واقعا اخلاقش و می پسندم.

خدایی خیلی دختر نازیه.خیلی به دلم میشینه.اونم

 ترم چهاره و در شرف

ازدواجه.بازم اگه ازش خبر خاصی داشتم حتما

 واستون میزارم.

یه هفته در میون خدیجه میره خونشون .خونه ی

خودشون.البته هر وقت

میاد کلی بهش تیکه میندازیم و بهش میخندیم.

امروز با کابوس ازخواب بیدار شدم خواب میدیدم که

 داداشم داره من ومیزنه."حالا طفلک یه بارم دستش

 و روم بلند نکرده ها"ولی نمیدونم چی

بود خلاصه خیلی بد بود بعدشم مریم یه خورده

با لحن بد باهام حرف زد.زیاد

تو ظاهر نشون ندادم ولی از دستش خیلی ناراحت شدم .

اگه بخواد بعد از این

هم اینجوری تا کنه منم مجبورم یه جوره دیگه باهاش

 برخورد کنم.

البته میدونم دختر خوبیه ولی خب یه کم بچه است...

زینب این هفته سه شنبه رفت خونشون و واسه تولد

 خواهر شوهرش یه بافت

خیلی خوشکل خریده بود.راستش نمیدنم این حرف"

زدنش درست باشه یا نه!

ولی احساس میکنم که آقا کمیل"شوهر زینب"خیلی

 زرنگ تر از زینبه و داره

از همین الان همه ی حرفاشو به کرسی مینشونه.

پیش نیومده که بخوام با زینب

حرف بزنم .البته اینم میدونم که اگه بهش بگم حتما

 الکی جوش میاره پس بهتره

بزارم خودش به این نتیجه برسه.خدارو شکر میکنم که

کم کم دارم این وابستگی

و کم میکنم.هرچند هنوزم که هنوزه دلبسته شم.

اما از ته دل واسش آرزوی

خوشبختی میکنم.

راستی هفته ی بعد میخوام برم قزوین چون عروسیه

داداشمه.دارم واسه

رفتنم لحظه شماری میکنم.

دوستای خوبم دوستون دارم.هرچند فکر کنم به جز داداش

 جواد و یاسمین وحس سبز دوست دیگه ای نداشته باشم.

البته از این قضیه ناراحت نیستم چون

خودم خواستم که این وبلاگ ناشناس بمونه.چون وقتی

 میام توش احساس امنیت میکنم.

همتون و دوست دارم از ته دل.

راستی فرزاد یادم رفت بگم.

به امید آپی دوباره با خاطراتی شاد.

[ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونی هام.به خدا بی معرفت نشدم اما این

دانشگاه وقت واسه آدم نمیزاره  که اشتباه فکر نکنید

درس خون نشدم.اما خب یه جورایی زندگی خوابگاهی

واسه آدم وقت نمیزاره.

وای خدا چقدر گرونی شده باورم نمیشه.تا قبل این چون

  خونه بودم یه جورایی از این قیمت های  سرسام آور خبر

نداشتم. .دیروز 4 تادونه تخم مرغ و دوتا کره ی کوچولوخریدم

شد 1600.

وقتی ترم جدید شروع شد فهمیدم چه کلاهه گشادی

سرمون رفته.

بگذریم میترسم بیان در وبلاگ و تخته کنن همان به که

سر در کار خویش داشته باشم و به کار شریف خاطره

نویسیم ادامه بدم.

اول از همه میخوام براتون از هم اتاقی هام بگم.

.مریم مردانی رشته اش گرافیکه و یه دختر شوخ و شاده.

البته خیلی هم بامزه است.

زینب و هم که دیگه همه میشناسید.

خدیجه هم که معرف حضورتون هست.

بهنوش یه دختر با مزه و امروزی.و رفیق شیش مریمه.

زهرا هم یه دختر آروم و زیبا با صبری فوق العاده که دوترم

اینجا نبود در واقع واسه تهران مهمان گرفته بود

.البته یادم رفت براتون بگم رشته همه ی این 5 نفر گرافیکه

و یه جورایی من بین  اونا تکم و مظلوم واقع شدم.

الان تقریبا سه هفته از شروع ترم میگذره و زینب برخلاف

قولی که داده بود حتی یه هفته هم خوابگاه نمونده.منم

هفته ی اول و رفتم خونه ی آبجیم.هفته ی دوم و با خدیجه

و فاطمه ترم یکی موندیم خوابگاه.این هفته  هم اومدم

قزوین.راستی یادم رفت بگم که خدیجه دو هفته است که

عروسی کرده.زهرا و رعنا هم که قرار بود انتقالی بگیرن بازم

بیخ ریش مان اما با یه فرق که دیگه هم اتاقی نیستیم و اونا

رفتن جز اتاق متاهل ها.

این چند وقته اتفاق خاصی نیفتاده به جز .............

..............زهرا شیخ و دیدم که داره میره اتاق نسیم اینا .

منم باهاش رفتمو بعدش فهمیدم که میخوان احضار روح

کنن.نکته ی جالب توجه اینجا بود که  هر کدوم یه پتو

مسافرتی پیچیده بودن به خودشون.منم بهشون گفتم که

دوست دارم اینجا باشم.به تقلید از اونا فوری رفتم از اتاقمون

یه پتو آوردم پیچیدیم به خودمون.یه برگه ی سفید آوردن و

زهرا شروع کرد یه سری چیز توش نوشتن.

من پیش زهرا نشسته بودم و کنارم هم محدثه نشسته بود.

بعد از اینکه کار زهرا تموم شد یه سکه گذاشت وسط این

صفحه و به همه گفت که انگشت اشاره شون رو بزارن روی 

سکه .بعدش شروع کرد به حرف زدن زهرا تقریبا صدای بمی

داره و همین موضوع جو و ترسناکتر میکرد.زهرا میگفت که

اگه اینجا روح یا جنی وجود داره ابراز وجود کنه.و کم کم دیدیم

که سکه داره حرکت میکنه.من  به زهرا خیلی شک داشتم.

زهرا به خواسته ی بچه ها دستش و برداشت اما بازم سکه

حرکت میکرد.دیگه شکم از بین رفت.

یه خورده بعد دیدیم سکه دیگه حرکت نمیکنه.به پیشنهاد

بچه ها برق و خاموش کردیم حالا دیگه واقعا جو ترسناک

شده بود.نسیم میگفت که وجود یه نفر و احساس میکرده .

واسه همین حتی نمیتونسته دستش و از رو سکه برداره.

خلاصه این کار ادامه داشت تا جایی که همه  کم مونده بود

از ترس بمیریم.تقریبا ساعت سه شده بود که دیگه خواستیم

بخوابیم.حالا این دختر سوسولای تهرانی مگه میتونستن

بخوابن ؟؟

ناچارا"دونفر دونفر روی تختا خوابیدن.من آدم ترسویی هستم

اما نمیدونم اون شب چی شده بود که  اصلا نمیترسیدم.

بهشون گفتم این مسخره بازی ها چیه من که میرم روتختم

تنهایی بخوابم.خدیجه هم با کمال ادب گفت که تو غلط میکنی

من باید با تو بخوابم . کنار دیوارم بخوابم.منم با خنده بهش

گفتم که باشه قبول.

تا به حال قیافه ی بچه ها رو اینقدر خنده دار ندیده بودم..........

اگه بازم اتفاق خاصی افتاد حتما براتون مینویسم.

راستی یادم رفت بگم .خدارو شکر زینب رفتارش خیلی

خوب شده امیدوارم همیشه همینجوری بمونه.خاطراته ترم

سه رو هم فعلا فاکتور گرفتم تا سر وقت براتون بنویسم.

از این به بعد خاطرات آن لاین تره.دلم واسه همتون خیلی

تنگ شده بود.میبوسمتون.با بای.

 

 

[ شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

من و فاطمه باهم تولد گرفتیم.اول قرار شد مهمون کم

 دعوت کنیم اما بچه های بامعرفته ترم بالایی که

 احتیاجی به دعوت نداشتن.خیلی دوست داشتنی

 بودن این و جدی میگم.

مریم مردانی که تا اون موقع زیاد باهم رابطه نداشتیم

شده بود آرایشگره من.........


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

چند شب گذشت و این سردی رابطه ادامه داشت تا جایی

که دیگه من و آرزو حتی طاقته شنیدنه حرفایه هم و

نداشتیم.چون همدیگرو خیلی خوب درک میکردیم.انگار هر

اتفاقی که واسه من میفتاد واسه اونم تکرار میشد.پس

دوبرابر اذیت میشدیم.

ذهن همیشه تلاش میکنه تا ناراحتی ها رو زود از یادببره

 واسه همین جزئیات اون شبا زیاد یادم نیست.جز تنهایی

 و گریه وغم.

آرزو گهگاهی بازینب حرف میزد.........


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

بازم سلام این روزا تند تر به روز میکنم.چون دیگه کم کم باید

 برم دانشگاه.

من و زینب روی یه تخته دوطبقه بودیم.اون پایین و من بالا.

اون شب کسی از بچه ها نمونده فکر کنم آخر هفته بود.

آرزو اومد تواتاقمون و قرار شد شب و پیشه ما بمونه.

رو تخته فاطمه خوابید.

بدونه هیچ برنامه  ی قبلی حرفا به طرفه دوستی های خوابگاهی

 کشیده شد.

همینجور که داشتیم حرف میزدیم یه حسی بهم میگفت

 که آرزو از دله من خبر داره.ولی من باور نمیکردم که آرزو

هم ماجرایی شبیه به من رو داره تجربه میکنه.

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

سلام دوستای خوبم که  از اینکه با این همه تا خیر دازم براتون بقیه ی

خاطرات و میزارم

واقعا عذر میخوام.   

راستش دو سه روز پیش  خاطرات و نوشتم البته قسمتی شو.که از شانس

 بد من سیو نشده پرید.عصبانی

حالم دیدنی بود اون موقع.عصبانیعصبانیعصبانی

خلاصه با هر زحمتی شده خودم و راضی کردم بازم بنویسم.با اینکه مرور

 این خاطرات چیزی جز ناراحتی واسم نداره.  

دفعه ی قبل  تونستم واستون تا آخر ترم یک بنویسم.

الان از تابستون بعدش براتون مینویسم.

اصلا حال خوشی نداشتم همش خوابای پریشون میدیدم .شب و روزم

 شده بود عذاب.اخلاقم تو خونه کلی فرق کرده بود.هنوز نتونسته بودم خودم

و توجیه کنم که با این علاقه چه طور کناربیام.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

زندگی باور می خواهد!

 

آن هم ازجنس امید

 

که اگرسختی راه

 

به تویک سیلی زد

 

یک امیدقبلی

 

به تو گوید که خدا هست هنوز 

[ دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

نیاباران!

 

زمین جای قشنگی نیست

 

من از اهل زمینم

 

خوب میدانم

 

که گل در عقدزنبور است

 

ولی سودای بلبل دارد

 

وپروانه راهم دوست میدارد 

[ دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

     ازپنجره روزگارکه به درخت عمر مینگرم       خوشترازیادعزیزان ثمری نیست که نیست

[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

             دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود

 

                اولین واژه که آمدنظرم یاد تو بود

[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

ژوژمان زینب هم نزدیک بودوبه کاراش میرسید.اکثراباخدیجه

 بوداین موضوع تمرکزمن وبه هم میزد.البته این موضوع روهم

 گوشزدکنم که خدیجه دختربدی نبودولی وقتی که بازینب بود

 پراز انرژی منفی بود. واکثروقتا که میدیدم زینب وخدیجه باهمن

 ترجیح میدادم که جمعشون روترک کنم.کم کم دیگه این رفتارم

 تابلوشده بود .وطفلک خدیجه فکرمیکرد که ازش بدم میاد.

راستی ............


ادامه مطلب
[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

عشق ها میمرند

 

رنگ ها رنگ دگر میگیرند

 

وفقط خاطره هاست

 

که چه تلخ وشیرین

 

دست نخورده به جای می ماند. 

[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

[ پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

فصل امتحانات

داشتیم به امتحانانزدیک میشدیم واستادهابیشتربهمون فشار

می آوردند ولی خب من بی انگیزه ترازهمیشه این دوران

 وسپری میکردم.بااین حال کم کم داشتم بابچه های ترم بالایی

خومیگرفتم.گهگاهی آرزومیومداتاقمون . رشته اش حسابداری

 بود وفوق العاده دخترخون گرم وبشاشی بود.گاهی هم اتاق

صبااینا میرفتم ولی خب هیچ وقت تواون دوران تواتاق صبا

اینا احساس راحتی نمیکردم .البته این به خصوصیت

شخصی خودم برمیگرده وگرنه صباهم مثل آرزودخترخوب و

باشخصیتی بود البته بااین تفاوت که کمی کم حرف بود وهمین

 مسئله باعث میشدتا سنگینی بینمون بیشترقوت بگیره.     

یه بار آخرهفته خونه آبجیم نرفتم چون مثلا قراربودبازینب بریم

استخرنزدیک خوابگاه .


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

 

خوابگاه جدید

یک مدت به همین منوال گذشت .آخرهفته هاکه میشدخانم نوری

به بچه هامیگفت که وسایلشون روجمع کنند چون احتمال داشت

آخرهفته به خوابگاه جدیدمی رفتیم.بچه هاوسایلشون روجمع

میکردند وبه خونه هاشون میرفتند ولی بازم خبری ازرفتن نبود.

تااینکه یه روز اومدن وتخت زینب وطیبه وزهرانصری روباخودشون

 بردن خوابگاه جدید !

بااینکه کم کم داشت رفتنمون قوت میگرفت ول خب برای این

سه نفرخیلی سخت بود که رو زمین بخوابن.چون اولاموکت

خیلی کثیف بود

دوماهم که وسایلی که قبلازیرتخت بودحالابایدگوشه اتاق

گذاشته میشدوهمین باعث شلوغی میشد.تخت بالایی من

 خالی بود دوست داشتم که زینب موقتا بیاداونجا ولی خب

 این بانوی فداکاراز خود راضی"بازم فداکاریش گل کردووزهراروفرستاد

روتخت من .

چندروزی نگذشته بود که بدن زینب شروع کردبه سرخ شدن

وخاریدن .یه پمادبهش دادم ولی اصلااثری نداشت.طفلک

خیلی اذیت میشد ولی خب چاره ای نبودبایدتحمل میکرد

 تااینکه خانم نوری بهش گفت که وسایلش روجلوی آفتاب

پهن کنه تااین حشرات یابه قولی کک ازبین بره.خوشبختانه

توصیه خانم نوری موثرواقع شد وزینب هم ازاین دردسرخلاص

 شد.یادمه اون وقتا  شبامن ورعنا وزهرامیرفتیم پیش زینب

"چون جاش روزمین بودصفای دیگه ای داشت وتاوقتی که

برق اتاق روشن بوداونجامیموندیم و حرف میزدیم بعدش

هم میرفتیم  توحیاط وشب نشینی حیاطی شروع میشد....

 خلاصه خیلی حال میداد.

ولی عجب دورانی بود ....... 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

روزاول-دوم بود که برای درست کردن چای مجبورشدیم آب وتو قابلمه بجوشونیم"جوشوندن

آب همان و سیاه شدن قابلمه نو همان…..

برام خیلی جالب بود شبا موقع شام که میشد بچه های ترم بالایی چون که از کیفیت غذا

 راضی نبودند برای خودشون غذادرست میکردندوصحنه جالبی داشت

.یه آشپزخونه داشتیم که یه طرفش 2تا اجاق گاز باریک بهم چسبیده  بودباشعله های

فراوان.بااین حال چون جمعیت خوابگاه زیاد بود بچه ها مجبور میشدندکه منتظرخالی شدن

گازها بمونن.

یه شب بهمون گفتند که چادرسرکنیم وبیام توسالن ..........


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]

راستش قبل از اینکه دانشگاه قبول شم تصورات دیگه ای از اون داشتم.یادش به خیر یکسال

 تموم درس خوندم به امیدقبولی تو شهر قم.اما افسوس اون قصری که برای خودم ساخته بودم

یه خونه معمولی بیش نبود/البته خوابگاه دانشجوییمون معرکه بود.منم می خوام تواین وبلاگ

درمورد هم اتاقیام ودوستام بنویسم.

اولین روزخوابگاه.

باخواهرم ودومادمون وخواهرزاده هام راهی رفتن به خوابگاه شدیم.توی راه دوست داشتم به

هیچ چیز فکرنکنم جز تحصیل وتحصیل  و............تحصیل.البته بماندکه بعدش همه

کارکردم به جزتحصیل..............

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم.من خیلی از مطلب ها رو حذف کردم واسه اینکه دیگه این وبلاگ فقطه فقط با خاطرات به روز میشه.شما دوست عزیز اگه میخوای از ماجرا با خبر بشی باید بری از اول بخونی مطالب و.نظر یادت نره مرسی از حضورت. دوستای خوبم محض اطلاع زینب دیگه ازدواج کرده و سرش شلوغ تر از همیشه شده.ولی با این حال دوستیش به من ثابت شده و این و از ته دلم قبول دارم.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس